#آخرین_شعله_شمع_پارت_230
و منتظر به بابا چشم دوخت.
-اختیار دارید....ترلان جان بابا....
با اشاره بابا بلند شدم و کل کل پنهونی اون دو تا نیمه موند.
-راستی جناب ظلوعی بابت اون قضیه کلانتری فرصت نشد ازتون تشکر کنیم..
نگاه همه به سمت هومن برگشت...دانیالِ نیم خیز شده ، دوباره نشست.
بهت زده قدمهام بی حس شد و روی صندلی فرو افتادم.
با نگاه آتشینم به هومن زل زدم. لعنتی!! چرا باید همچین چیزی را مطرح می کرد.
جناب طلوعی بزرگ با لبخند موقرانه ش گفت:( اختیار دارید پسرم..کاری بود که از دستم بر میومد)
-قضیه چی بوده ؟
با نگاه سرافکنده به سمت مادر خانواده بر گشتم که موشکافانه به صورت یخ زده ام زل زده بود.
هومن بی تفاوت جواب داد:
-یه بدشانسی !..من و ترلان جان خیلی اتفاقی جایی بودیم که تحت نظر پلیس بود ...ما رو هم بیگ*ن*ا*ه گرفتند که جناب طلوعی منت گذاشتند و خلاص شدیم.
ابروی خانوم طلوعی بالا پرید و با بدبینی زمزمه کرد:( اِ..نمی دونستم...شما و ترلان ؟!! یه جایی!؟؟)
هومن بی خیال لبخند زد.
-بله...عرض کردم بد شانسی بود..
نفسم از ترس قضاوتِ قضات حاضر تنگ شده بود. نگاهم با زندایی تلاقی کرد ...کمک می خواستم...نفس و هوایی که ریه های خشکمو تازه کنه!
-ترلان جون عزیزم...فکر کنم صدای گوشی شماست..انگار زنگ می خوره
بی معطلی گفتم:( آره..ببخشید) و به سرعت به سمت اتاقم پرواز کردم.
در را بستم و پشت به در تکیه دادم.
-لعنت به تو !!
باورم نمی شد دقیقا رو حساس ترین موضوعی که ممکن بود ناراحتم کنه دست بذاره!!!
تمام صورتم از خشم این حربه بُرنده و بی موقع ش ، گر گرفته بود.
کف دستهامو روی گونه های برافروخته م گذاشتم. دستهام هنوز مثل دقایق قبل سرد و منجمد بود اما پوست صورتم داغ و ملتهب.
تقه ای به در خورد.
-درو باز کن!
با حرص از در فاصله گرفتم و به ضرب در را باز کردم.
داخل شد و بلافاصله در رابستم و با نهایت خشمم به چشمهاش زل زدم.
-چیه خانوم؟؟ باز رفتی تو گارد دفاعی!
از اینهمه خونسردی آتیش گرفتم.
-چرا؟فقط چرا؟
-اووو..شلوغش نکن دیگه!
-اصلا برای چی دنبال من راه افتادی اومدی اینجا..می خوای نیومده و نشناخته کلی حرف پشت سرم درست کنن؟
-مگه مهمه که اونا چی فکر می کنن؟
-هومن!!!
romangram.com | @romangram_com