#آخرین_شعله_شمع_پارت_229

-بمیر توکا!! بذار لقمه مازیار جونت از حلقت بره پایین !بعد زر زر کن!
صدای هاله بود که کنارگوشمون کلمات را ردیف کرد.
از شنیدن اسم مازیار ناخوداگاه اخمهام گره خورد.
-بازش کن..اینجوری بری ور دل مادرشوهرت ،دخترشم بهت نمی ده چه برسه اون تانک جذابو!
لبم از نمکپاشی توکا به لبخند باز شد.
از آشپرخونه خارج شدم و به سمت خانم طلوعی رفتم.
-بفرمایید
-ممنون دختر نازنینم!
این خونواده بمب انرژی مثبت بودند!!! چه آرامشی بود نفس کشیدن میون هوای این خونواده!
باید مثل تازه عروسها لب شرم می گزیدم و رنگ به رنگ نگاهم را به زمین می دوختم ولی اینقدر زود بزرگ شده بودم که از این مراحل پریده بودم...
راست ایستادم و به نرمی گفتم:( فکر می کنم سرچشمه این همه خوشرویی و انرژی مثبتی که میون اعضای خونواده تون به چشم میاد ؛ شما باشید خانم طلوعی عزیز!)
بی هوا دستهامو گرفت و فشرد.
-انتخاب دانیال من حرف نداره!
و بعد با عجله و با لبخند اضافه کرد:( البته بذار از همین اول کار حرفمو اصلاح کنم...انتخاب دانیال حرف نداره!..) دستهامو رها کرد و در حالیکه با لبخند به سر جای قبلیم بر می گشتم، رو به جمع ادامه د اد:( والا..این روزها دیگه وقتی پسر شریکش را انتخاب کرد ، باید دار دار بخونی که پسر مالِ مردم ای خد ا!!)
و نگاه مهربونش روی چهره طلوعی نشست.
طلوعی با قدردانی گفت:(شما تاج سر ما هستید..)
دوباره لحظاتی سکوت حاکم شد.
اینبار هاله با ظرف محتوی میوه وارد شد و هومن به کمکش بلند شد و مشغول پذیرایی شدند.
-ترلان جون این داداش ما که نصفه نیمه حرف می زنه شما یکم از خودت بگو عزیزم
صدای ظریف دنیا و سوالش دلم را لرزوند. بی اختیار لبخند زدم اما به واقع از جواب دادن به این سوال کلی و به شدت کلیشه ای فراری بودم.
دانیال طلوعی به کمک شتافت و گفت:(اِ..دنیا جون!! من که خودم ریز ریز را برات گفتم...) و بعد به من رو کرد و گفت:(البته میل خودتونه اگه می خواید جواب بدید تشریف بیارید اینجا جای بنده، کنار دنیا بشینید !)
ناخواسته نگاهم به صندلی کناری کشیده شد. حکم دلم ، حکم کوچکتری بود که از بزرگترش رخصت می خواست.
هومن هنوز با همون اطمینان خاطر نگاهم می کرد.
عامدانه دستش را روی پیشونی ش کشید و زیر لب گفت:( اینا فرمالیته ست...)
از ترس اینکه مبادا کلامش میون سکوت جمع شنیده شده باشه هراسون به اطراف نگاه کردم.
-چی شد خانوم مهندس؟
صدای یاسر نیکتاش بود که مخاطبم قرار داده بود.
بی خبر پرسیدم:( چی چی شد جناب نیکتاش؟)
به جای یاسر ، دانیال طلوعی با لبخند گفت:( از جناب دوست خانوادگی دل می کنید تشریف بیارید کنار دنیا جون یا دنیا رو بفرستیم کنار شما ؟)
لحن نرمش به اندازه ای هشداردهنده بود که هم من و هم هومن مطلب را گرفتیم..
به جای من ، هومن با همون آرامش، اما با لحنی سخت و دوستانه جواب داد:( مشکل اینجاست که دوست خانوادگی از ایشون دل نمی کَنند!)
جواب صریح هومن ، حتی زیر لایه لایه های ادب و لبخند و لحن شوخش ، باز هم به اندازه ای غیر متعارف بود که پدر و مادر طلوعی نگاه استفهام آمیزی با یکدیگر رد و بدل کردند.
یاسر زیرکانه ، افسار مراسم را به دست گرفت.
-با کسب اجازه از جناب هرمز خان و همینطور بزرگترهای مجلس، فکر کنم واجب تر از هر کلامی ، گفتگوی دانیال جون و خانوم تهامی باشه....اجازه هست ؟

romangram.com | @romangram_com