#آخرین_شعله_شمع_پارت_259
-ولی این موقع سال جاده ناجوره
-تا کی می خوای نگران این خواهر کوچولو باشی...بابا دیگه تموم شد یه شوهر داره مثل شیر!
سری به نشونه تایید تکون دادم.
-اس ام اس زدم رسیدند خبرمون کنند..
.
-اوهوم!
به سمتم خم شد.
-تا حالا چندبار با این دلبری اوهوم گفتی!؟ به چند نفر؟
کمی عقب کشیدم تا تونستم شیطنت نگاهش را ببینم.
-تو شکاکی؟
-نه..اصلا...
-خیالم راحت شد
-مثلا بودم چیکار می کردی؟
-یک کم برو عقب!..هیچی همینجا پیاده می شدم میرفتم
-نصفه شب!! با پای علیل!! با این شوهر غیرتی!!!
به حالت تذکر دهنده ای محکم گفتم:( نامزد!)
عقب کشید و بی خیال گفت:( از نظر من تو زنمی!!! حالا هرچی می خوای اسمش را بذار!)
دلم بی وقفه فریاد زد:( نه..نامزد...نه ...هنوز جایی برای بازگشت ...آه..شاید باشه)
از اینهمه ناجوونمردی دلم ، غافلگیر شدم..از خودم بدم اومد..سرم را میون گریبانم فرو کردم.
"گذر زمان عاشقم می کرد...حتما با محبتهاش منو شیفته می کرد؛" توجیه وجدان نا آرومم بود!
-سردته عزیز دلم؟
-آره..خوابم هم میاد..منو برسون خونه مون!
-باشه...چه عجله ای حالا!
-دو ساعت پیش بابام رفت خونه، الان حتما تنهاست
ناگهان صدای مهربونش زمخت شد.
-نترس تنها نیست اون شازده کنارشه...کم مونده بود تو عروسی منو قورت بده...مثل این آقابالاسرها یک بند اُرد می داد
-داشت مهمون داری میکرد دیگه..بده حواسش به آبروی دو تا خونواده بود؟ تو که کلا مشغول رفیق رفقای تجاریتون بودید یکی باید می بود و مجلس را جمع می کرد...بعلاوه توکا برای کیان مثل خواهره..همیشه هواشو داشته ناخوداگاه اینکارو کرده
-چقدر طرفداری اون مردکو می کنی!...پس یاسر مرده بود!! اون خودش حواسش به همه چیز بود!
-یاسر که مدام چشمش به خواهر باردارت و حالت تهوع و فشار مشارش بود بدبخت اصلا تونست از اون جدا بشه!
-ترلان خیلی داری طرفداریشو می کنی..داره بهم بر می خوره...دارم اذیت میشم.
دلم می خواست به خاطر این بی انصافی داد بزنم به درک! اما تو آب و گل من نبود.
ریه از هوا پر کردم و رومو برگردوندم.
-باشه..متاسفم..تند رفتم یک کم...ببخش خانم خوشگله
-فراموش کن!
romangram.com | @romangram_com