#آخرین_شعله_شمع_پارت_225
استرس؟؟ استرس حضور پر رنگ هومن یا ورود کمرنگ طلوعی!؟
همه چیز آماده بود؛ سینی سیلور دسته بلند ، استکانهای بلوری ، ظرف میوه ، لیوانهای بلوری باریک و خوش نمای شربت، پیش دستی و کتری لبآلب پر و عطر چایی تازه دمی که میون آشپزخونه پیچیده بود؛ ظاهرا همه چیز آماده بود به غیر از خود من! به غیر از دلی که لحظات گذشته میزبان ناخونده ای ویرانگر بود!
-تو که هنوز داری تو آشپزخونه قر می خوری عزیز من!! برو زودتر به خودت برس الان می رسند!
نگاهم با قدردانی به سمت زندایی برگشت.
-ممنون که اومدید زندایی جون
-مگه میشه مادر تو خواستگاری گل دخترش نباشه
-ممنون به خاطر همه مادرانه هایی که بی مزد و بی منت در حقم کردید..می دونم با وجود حامد سختتون بود که بیاید..می فهمم
با حالت بانمکی گفت:( بره سر قبر عموش بترکه این پسره!!)
-پس هاله کجا رفت؟
-همین جاست...تو تراسه ..داره سرک میکشه فضول خانوم
لبخندی زدم و از اینکه بدون توجه به غرولندها و بداخلاقی های حامد ، خودشون را به موقع رسونده بودند، دلم غرق سپاس شد.
سری تکون دادم و به سختی از میون هاله مغناطیسی و جذاب اطراف هومن گذشتم و وارد اتاقم شد.
نمی فهمیدم ! تضاد میون اون حرفهای عاشقونه و این لبخندهای اطمینان بخشی را که قبل از مراسم خواستگاری من روی لبش نقش بسته بود را نمی فهمیدم!ادعای خواستن و لبخندزدن در آستانه مراسم خواستگاری دختر!! چطور باید حلاجی می کردم؟!
در کمدم را باز کردم . فرصت نکرده بودم لباس جدید و مناسبی برای امشب تهیه کنم...سرم را میون لباسهای آویخته فرو بردم...حتما یه چیز خوبی پیدا می شد.
-ترلان
به سمت توکا چرخیدم.
-بله؟
با لبخندی کنج لبش و با همون شیطنت چشمهای زیباش قدم قدم بهم نزدیک شد.
-نمی دونی چی بپوشی ! نه؟
-فرصت نشد...
-خدا این خواهر خوشگلتو برات حفظ کنه که همیشه به فکرته!
نزدیک بود پوزخندی روی لبم بشینه که به سرعت از پشت تختش دو تا کیسه بیرون کشید و به سمتم گرفت.
-بابا امروز ازم خواست برم با سلیقه خودم برای خودم و خودت دو سه دست لباس مناسب بگیرم...بفرمایید این شما و اینم سلیقه خواهرجونتون!..این سورمه ای هم که تنمه و با بابا ست کردم هم، حاصل همین خرید یهویی و قلنبه ست!
بهت زده از این حرکت بابا ، کیسه ها را از توکا گرفتم و با تعجب گفتم:( دستتون درد نکنه...حالا اگه اندازه...)
-اووه..سایزمون که خیلی نزدیک همه...حالا زودتر در بیار ببین .
-اوهوم
و به سرعت نایلکس ها روی تخت خالی کردم.
-وای فکر کنم اتو هم بخوان
با شماتت نگاهش کردم.
-نمی تونستی زودتر بگی ..الان وقت اتو کردنه آخه؟!
-تو حالا ببین کدومو می خوای تا یه دستی به سر و کله ت بکشی اُتو می کنم برات.
ناخوداگاه نگاهم درگیر همون تم رنگی بود که تا آخرین لحظه زندگیم حضور گرم صاحب اون رنگ را در نزدیکترین فاصله به خلوت دخترونه م فراموش نمی کردم.
-این کت سبزه را می پوشم
-وای چقدر هم اتو کردن کت و شلوار سخته
romangram.com | @romangram_com