#آخرین_شعله_شمع_پارت_224

همان لحظه ای که عضلات منقبضم شل شد ، سرش را بلند کرد.
-گریه می کنی؟
تنم میون اونهمه خواسته شدن می لرزید و قطره اشکم روی صورتم سر می خورد اما ...
با شفاف ترین و گرمترین نگاهی که دیده بودم به تماشای لبهای بی رنگم نشست.
می تونستم فکرش را بخونم اما بی رمق تر از اون بودم که تقلای بیشتری کنم.
سرش را نزدیک صورتم اورد..ناخوداگاه از ترس تجربه اون لبها، سرم را به سمت دیگه ای چرخوندم.
کنار گوشم لب زد:
-می خواستم قبل از اومدن طلوعی بفهمی که تمام دنیای من، خواستن تو شده....خیلی وقته..خیلی وقت...درست از همون روزی که کارتم را بهت دادم...از همون روز...عقلم به بهانه پیدا کردن دختر هرمز ، روحم را آزاد گذاشت تا پرواز کنه...پریدم...اما بی اجازه عقل، بی اجازه عمو هرمز و بی اجازه تو! و الان...بی اجازه همه عالم هم که باشه ، تورو مال خودم می دونم...تمام!
هنوز مبهوت حرفهاش بودم که یک دستش را آزاد کرد و صورتم را به سمت نگاهش چرخوند و همزمان از ترس شکار فراری، دست دیگرش را حصار کمرم کرد...
گلوی خشک شده م به زحمت هوا رو بلعید...
-هومن!
نگاهش به کنکاش نشسته بود..لبخند رضایتی روی لبش بود..
چشمهام میون نگاه مشتاقش خجول و معذب بود.
-هومن!
خم شد.
-جانم؟
و ناغافل با همون حجم خوش فرم و داغ ، پیشونی تبدارم را نشون کرد.
تمام توانم به آنی خالی شد .باور این هومن برام سخت بود.شوکه و متعجب بهش زل زده بودم.
-این ب*و*سه یواشکی پیش پیش تقدیم همسر آینده ! حالا که حسش کردی، بهتر می فهمی که حرفهام از روی عشق بوده یا نه!!
و وجود لرزونم را به سمت صندلی هدایت کرد و آروم روی اون نشوند.
فاصله گرفت.
-به من فکر کن!
و به پیشونی ش اشاره کرد
-و به جای ب*و*سه م
به سمت در رفت.
-امشب مهمون افتخاری مراسم خواستگاریت هستم...
و با لبخندی از اتاق خارج شد.
تمام بدنم زیر یورش ناگهانی این حس تبدار و مهیج می لرزید...گلوم خشک شده بود و قفسه سینه م مواج شده بود!...قطره اشک دیگه ای روی گونه م سر خورد که حس کردم میونه راه از حرارت پوستم بخار شد!
خواستم بلند شم اما هنوز تنم سرگشته خواسته شدن بی مقدمه و بی چون و چرایی بود که تمام روحم را احاطه کرده بود.
****
سعی می کردم وجودش را نادیده بگیرم تا بتونم به کارهام برسم؛ ولی مگه ممکن بود!
ناخوداگاه از شکستن حریمم به اندازه تما م روزهای آشنایی م با این مرد منحصر ، خشمگین بودم و از طرفی زیر حجم عظیم اما حبابی عاشقانه هایش ، سلول به سلولم به ریتم زندگی افتاده بود.
-چرا اینقدر نگاهت دودو می زنه تو دختر؟
-استرس دارم یک کم

romangram.com | @romangram_com