#آخرین_شعله_شمع_پارت_223

بار هیجانی حرفهاش برای روح بکرم به قدری سنگین بود که قلبم زیر سنگینی این بار به تکاپوی پر کاری افتاده بود.
برای اینکه بتونم نفس بکشم ، سعی کردم کمی از اون منبع انرژی فاصله بگیرم.
قدمی عقب رفتم که ناگهان دستهاش دور بازوهام گره خورد و به سرعت منو به سمت خودش کشید.
-اِ..اِ..هومن!
به سختی سرم را عقب کشیدم تا بتونم نگاهش را شکار کنم.
-دارم اذیت میشم
بدون اینکه فشار دستهاشو کم کنه با نگاهی که بر خلاف دقایق قبل ، سوزاننده و داغ بود ، لب زد:(به اندازه ای بزرگ شدم که از روی ترحم طلب نیاز نکنم! به اندازه ای خواستنم را می فهمم که از روی کم کاری از دستت ندم...)
نه تنها نگاهم تاب اون چشمهای مشتاق را نداشت که حتی گوشم در بستر نجوای این عاشقانه ها ، می سوخت.
-دکتر..کیان
فشار دستهاش بیشتر شد. خم شد و کنارم نجوا کرد.
-هومن!! فقط هومن!!..
نفسم، نفسم راه گم کرده بود و پوست تنم نبض گرفته بود.
روحم بی قید از هر عتابی، بال پرواز گشوده بود.اما ...
به رسم فطرتم ، به تقلای رهایی از کمندش در اومدم.
-میشه...؟..لطفا!
بر خلاف درخواستم کمند تنگ تر شد و کاملا خم شد و حرارت پوست صورتش میون سرمای موهای خیسم نشست.
- مجبورم کردی!
ناخواسته از تحمیل اینهمه نزدیکی و اشتیاق بی مقدمه ش، لرزش خفیفی تمام بدنم را در بر گرفت.
بهت زده از رفتار غیر قابل پبش بینی ش، نالیدم
-توروخدا..دارید چیکار می کنید؟...هومن؟
آوای لبهاشو از میون موهای خیسم شنیدم؛ نرم و آروم:( دارم نفس می کشم همین)
با دستهایی که هنوز در حصار انگشتهاش بودند سعی کردم سرش را کمی عقب تر برونم.
گرمی نفسش ،از میون تارتار موهام عبور می کرد و پوست سرم را می سوزوند!
نفسم به شماره افتاده بود . بی ثمر تکون دوباره ای خوردم اما حصار امن آغوشش ، نفوذناپذیر تر از این حرفها بود.
-داری می ترسونیم
-خودت خواستی..با باور نکردنم!
با فشار انگشتها ی لرزونم به روی سینه ش ، سعی کردم فاصله بگیرم.
بی خیال از نبرد من ، گفت:
-تو هم نفس بکش..ببین این هوای دو نفره چقدر واقعیه؟ ببیین از روی ترحمه؟ ببین از روی دلسوزی و مردونگی و هزار کوفت و زهر مار دیگه ست یا از روی خواستنه؟
سرش را به آرومی به سمت پایین سر داد. از برخورد گرمای نفسش روی گردنم ، تمام وجودم بی حس شد...روحم فاصله گرفت و دلم فرو افتاد. ..
من تاب اینهمه نزدیکی را نداشتم...التماسم میون قطره اشک عجزی که از چشمم چکید ، هویدا شد.
-توروخدا
توجهی نکرد . تنها نفس عمیقی کشید.
می لرزیدم ...بدنم بی حس می شد و روحم با تمام حجم جسمم در حال تسلیم بود.

romangram.com | @romangram_com