#آخرین_شعله_شمع_پارت_222

هومن فارغ از خصوصی بودن یا نبودنش ، بدون توجه به حرف توکا ، بی خیال و بی مقدمه گفت:( باشه..همینجا می گم..بهتر!..) قدمی داخل گذاشت و در را پشت سرش بست.
-فردا صبح نرو پارک...به کسی هم چیزی نگو...میام دنبالت میریم جایی..جاش دیگه خصوصیه....
-اُ.اُ..مشکوک می زنی دوکی جون!..نکنه قراره سر به نیستم بکنی!
-یه جورایی آره...می خوام سرتو همچین بکوبم به سنگ که نتونی بلند شی دیگه..البته با اجازه خواهر بزرگه!
متوجه حرفهاش نمی شدم. جدی و خالی از هر صمیمیتی گفتم:( نمی گی چی شده؟ کجا قراره برید؟)
قبل از اینکه جوابی بده ، توکا با تمسخر گفت:( نکنه می خوای منو هم ببری شمال؟! گفته باشم من مثل ترلان نیستم که ببری دریارو نشونم بدی و برم گردونی ، باید کلی هتل متل ده ستاره برام رزرو کنی..گالری و فروشگاهای آنچنانی و رستورانهای گردون ...)
هومن تلخ و نیشدار میون حرفش پرید.
-اون ولخرجیا مبارک آقاتون باشه!
-اِوآ!! ..با این لحن دختر کُشِت می خوای منو اغفال کنی و بکشونی ناکجا آباد؟؟؟ نه آقای دکتر ! اخلاق که نداری ، پولم که نمی خوای خرجم کنی ، پس برای چی فردا باید از ورزش صبحگاهیم بزنم و با شما بیام
شیطنت چشمهای توکا و لحن بانمکش ، سنگ مقابلش را نرم کرد.
-می خوام آینده ت را بسازم
-وای!!..چه هیجان انگیز!!!..اونوقت چه جوری؟
هومن به ظاهر با خستگی گفت:( میای یا نمیای؟؟ اگه میای فردا ساعت هفت آماده باش میام دنبالت..اگر هم نه که هیچی!)
با کنجکاوی گفت:( اگه نیام که از فضولی و فکر وخیال می میرم..باشه هفت صبح فردا!)
قدم دیگه ای به سمت توکا رفت و با تکون دادن انگشتش رو هوا ، به حالت هشدار دهنده ای گفت:( فقط به هیچ احدالناسی حرفی نمی زنی حتی بابا هرمز! حتی صمیمی ترین دوستت...فقط من و شما و این خانوم خانوما!)
-یعنی منم باید بیام؟
-نه عزیز ِ من! ...نیازی نیست.
ناخوداگاه از لحن و کلمات گفتارش ، پوستم داغ شد. نگاه توکا با بدبینی روی نگاهم چرخید و بعد میون چشمهای هومن ته نشین شد.
-یه جوری با ترلان حرف می زنیا!! مثل این تازه دومادا!!..اَه اَه..ترلان از این قرتی بازیا خوشش نمیادا..مگه نه ترلان؟
کلافه به طرفین سری تکون دادم و خواستم از اتاق بیرون برم که هومن مختصر و کوتاه گفت:( بمون کارت دارم)
نفسم را رها کردم و ایستادم.
توکا با نگاه هومن بلافاصله گفت:( خیلی خب بابا...رفتم...) ودر حالیکه به سمت در می رفت ، دوباره برگشت و رو به هومن گفت:( توروخدا یک کم نصیحتش کنید...بگید اولا زیر دوش آب یخ وایسادن باعث سکته آنی میشه ، ثانیا این طلوعیه اصلا تو فاز ما نیست...یه جوریه...بگید با آینده ش بازی نکنه طرف اصلا حال نمی ده!..ولی قبل از همه این حرفها اول گوشهاشو چک کنید فکر کنم پنبه ای چیزی توش چپونده و گرنه که اونهمه حرف و حدیث و نصیحتِ از دیشب تا امروزتون ، بالاخره یه خودی نشون می داد نه اینکه دوباره بره زیر آب یخ سیخ وایسه!!)
و لب و لوچه ای کج و کوله کرد و از اتاق بیرون رفت.
نگاه شماتت بار هومن روی صورتم نشست.
-تو واقعا با آب یخ دوش می گیری؟
-گاهی اوقات..این توکا حرف تو دهنش نمی مونه که!!
به سمت در خم شد و در را بست و با قدم بلندی سینه به سینه م ایستاد.
-به حرفام فکر کردی؟
با تعجب گفتم:( کدوم حرفها؟)
با قدم کوتاه دیگه ای فاصله مون را به صفر رسوند.
ناخوداگاه از ترس رسوایی قلبی که با هر حرکت اون ، بندری می ر*ق*صید ، کمی فاصله گرفتم.
با لبخند خاصی دوباره فاصله را پر کرد.
-همینکه گفتم به من فکر کنی، همینکه گفتم تو چه بخوای چه نخوای مال منی! همینکه گفتم محاله از دستت بدم، همینکه گفتم بزرگترین اشتباهم این بوده که سعی می کردم چشمم را به روی یه فرشته ببندم و نبینمش!
مطمئن نبودم گوشهام درست می شنوه!

romangram.com | @romangram_com