#آخرین_شعله_شمع_پارت_221

-منظورم اینه که چه اشکالی داره بخوام بیام پیش عمو..همون عمویی که جنابالی از بنده دزدیدید!
لحن کلامش صمیمی تر شد اما نگاهش همونطور بی پروا روی صورتم زوم شده بود.
-نه چه اشکالی
-خب ..پس بدو برو اون موهارو خشک کن تا سرما نخوردی!
سری تکون دادم و مردد به سمت اتاقم رفتم.
توکا فارغ از هفت عالم و هفت دنیا ، روی تختش چمباتمه زده بود و با پایین ترین صدای ممکن با گوشی حرف می زد.
حوله را از سرم باز کردم و به سرعت موهامو شونه کردم و همونطور نمدار ، پشت گوشم رها کردم.
شبنمهای معطر روی موهام ، گردنم را مرطوب کرد .
حتی برای شب مهمی مثل امشب هم دلم مرثیه ناخوش آهنگی زمزمه می کرد.
حضور هومن دلشوره ام را دو چندان کرده بود...هنوز هم از داغی حرفهاش ، تنم گر می گرفت...هنوز هم از یاداوری حرفها و حرکات و اونهمه اشکی که همراه سفر کوتاهمون کرده بودم ، شرمسار و حتی خشمگین بودم. اما تصور واقعی بودن حرفی که می تونست واقعی باشه و نبود ، روحم را غرق هیجان دلنشینی میکرد..شرینی سرابی رقیق و شفاف!
-یه لحظه گوشی....
دستش را روی دهنی گوشی گذاشت.
-مازیار می خواد بدونه کی می تونه با مادرش بیان اینجا؟
اول متوجه منظورش نشدم حتی اسم مازیار برام نا آشنا بود اما ثانیه ای بعد با تعجب گفتم:( بیان واسه چی؟)
-واسه همون کاری که طلوعی و خونواده ش امشب می خوان بیان!
نفس مستاصلم را به بیرون فوت کردم...خسته تر از اونی بودم که پر به پرش بدم!
-سر فرصت با بابا صحبت کن خودش وقتشو تعیین می کنه
-تو خودت صحبت کن...یادت نرفته که بابا ، بابای واقعی من نیست..سخته راجع به این مسائل باهاشون حرف بزنم
برای تموم شدن بحث ، به سرعت سری تکون دادم.
-ترلان
صدای هومن از پشت در میخکوبم کرد.
-می تونم بیام تو؟
توکا کمی جمع و جور تر نشست و در را باز کردم.
-چی شده؟
قبل از اینکه جوابم را بده ، نگاهش را میون اتاق چرخوند و روی توکا متوقف کرد.
-حاج خانوم چند لحظه تشریف میارید بیرون؟
توکا با تعجب همونطور که هنوز دستش رو دهنی گوشی بود ، گفت:( با منی حاج آقا؟)
-بله با شمام...افتخار می دید؟
توکا فورا از تخت پایین پرید و توی گوشی مفید و مختصر گفت:( خداحافظ بعدا زنگ می زنم) .
با قدمهای کوتاه خودش را به هومن رسوند.
-چی شده؟
برای بار دوم هم سوالم بی جواب موند.
-شما همین جا باش ترلان خانوم..من یه عرض خصوصی با توکا دارم ...
توکا با شیطنت گفت:( من و شما هیچ عرض خصوصی موصوصی نداریم!..مگه نه؟)

romangram.com | @romangram_com