#آخرین_شعله_شمع_پارت_220
کلافه تر ادامه دادم:( بشین و تماشا کن!..این حرف آخرمه)
********
ترلان
چشمهامو روی هم گذاشتم و فارغ از چندین ساعت سکوت زجر آور ، آب سرد را روی سرم باز کردم.
از فرط سرما مغز سرم تیر کشید اما پوست گداخته م با ولع خنکای آب را به جون کشید و لبم به لبخندی باز شد.
-زنده ای؟
صدای توکا خلوت چند دقیقه ای م را به هم زد.
سرم را بیرون از آب بردم و خسته و بی رمق گفتم:( کاری داری؟)
-نه ..فقط زودتر بیا بیرون...یکی دو ساعت دیگه مهمونات می رسنآ
-باشه
دوباره زیر سیلاب خنک راه گرفته روی پوستم خمیدم.
-ترلان..ترلان!
اینبار معترض خروشیدم
-چیه توکا؟
-هومن اومده! گفتم یه دفعه لخت و پتی ظاهر نشی
شیر آب را بستم و متحیر گفتم:( هومن؟..برای چی برگشته؟)
-نمی دونم حتما کاری داره دیگه
دوباره به سمت دوش رفتم و اینبار آب را با فشار بیشتری باز کردم.
دوباره وجودم مبتلا به همون تب داغ همنشینی با هومن شده بود... سرم زیر فشار سرمای منجمد کننده آب ، گدازه ای تبدار بود!
از آخرین جمله ای که گفته بود تا آخرین کلامی که موقع رسوندن من و خداحافظی با بابا و توکا بر زبونش رونده بود ، هیچ ماترکی باقی نمونده بود و بی صدا رفته بود.اما حالا؛ حضور دوباره ش اونم درست همین امشب!..؟..
با عجله و بیشتر از اون نگران ، مراسم حمام را مختصر کردم و زدم بیرون.
موهامو میون حوله ، تاب و فر دادم و به سرعت تیشرت و شلوار کتانی را به پا کردم. از حضور ناگهانی و بی مقدمه ش دلهره بدی گرفته بودم.
-سلام
نگاهش به سرعت به سمتم چرخید.
-سلام .عافیت باشه
قدمی به سمتش رفتم. کنار ویلچر بابا موقر و آروم نشسته بود.
بلوز یکدست کاهویی و شلوار یشمی تیره ش ، با چشمهای خسته و قرمزش هیچ تناسبی نداشت.
-چیزی شده؟
نگاهم میون چشمهای بابا و نگاه خاص هومن سرگردون جواب بود.
-برو موهاتو خشک کن بابا جلوی کولر سرما می خوری!
بی توجه به پدرانه های همیشگی بابا ، گفتم:( چی شد برگشتید؟)
بی تفاوت گفت:( یه دوش گرفتم و یک سری کار شخصی داشتم اونا رو هم انجام دادم...از بیکاری حوصله م سر رفته بود گفتم بیام پیش عمو...مشکلیه؟)
انگشتهای بی جون بابا روی پای هومن فشرده شد.
معنایش یک اخطار مخفیانه بود اما از نگاه سرگردون من دور نموند.
romangram.com | @romangram_com