#آخرین_شعله_شمع_پارت_219
-نکنه..نکنه دست دلم رو باشه و مردونگی و غیرت و ترحم و خلاصه هر صفت دیگه ای غیر از عشق و تعلق باعث این حرفتون..حرفت شده باشه؟
به سرعت رو چرخوند.
دوباره ماشین را به حاشیه باریک جاده کشوندم..با این اوضاع رانندگی تا شب هم می رسیدیم جای شکر داشت.
-ترلان!ببین منو!
-از خودم بدم میاد
-ترلان به من نگاه کن!
-رفتارم مثل یه دختر تشنه عشق و عاشقی رقت انگیز و تهوع آور بود!
-ترلان منوببین!
-می فهمم که قابل ترحم شدم...
به سمتم چرخید..صورتش غرق اشک بود و سرخی شرم هنوز ز ینت بخش گونه هاش !
-ولی تورو خدا شما بیشتر از این خرابم نکنید!!..می دونم از نظر شما...از نظر تو من یه دختر ضعیف و بدون اعتماد به نفسم که اتفاقا درگیر خیلی از مشکلات هم هست ..می دونم می خوای به عادت مردونگی حمایتم کنی می دونم می خوای من ِ سرگشته را برگردونی به خود ِ مقتدرم..ولی باور کن بدون دادن این پیشنهاد هم می تونی نزدیکم باشی و کمکم کنی...از علاقه ت و ارادتت به بابام خبر دارم یعنی کسی نیست که وسعت این ارادت را ندونه ..می فهمم که به خاطر همین لطفت به بابام ، همراهمی ! ولی باور کن همین که بدونم کسی هست که یه وقتهایی مثل دیشب با خلاقیتش، با لطفش با ابتکار عملش با هر ترفندی ، می تونه بدون آسیب رسوندن به من همراهم باشه ، هم صحبتم و از همه مهمتر گوش شنوام باشه ، برام کافیه...درسته گاهی بین تمام تقلاهایی که واسه اوج گرفتنم کردم بارها زمین خوردم ولی به خدا که بلند شدم...می فهمم که یه مدته ضعیف شدم ولی بلند میشم..
اشکهایی که نمی فهمیدم چطور با این حجم و این سرعت جاری می شدند را سریع پاک کرد و ادامه داد:
-هومن!...
مکث کرد...ثانیه های بودن من هم ، برای مدتی مکث کرد! اولین بار بود که اینطور مخاطبم قرار می داد.
هومنش چنان بار تعلق و تعهد داشت که در لحظه، راسخانه تصمیم اول و آخرم را مرور کردم؛ محال بود دست بکشم!
-من..سخته اعتراف..یعنی بعد از گفتن این حرفها دیگه چیزی برام نمی مونه..ولی باید بگم..نمی دونم چرا و بر اساس چه حکمتی بود اما من خیلی زودتر از وقتی که باید ، شونه هام زیر بار نقش مادرم رفت ؛ حتی نقش پدرم...هنوز جون نگرفته ، شدم تکیه گاه عاطفی یه دختر بچه مظلوم و غصه دار!...نمی دونم چرا اما با اینکه خودم عصا بودم با اینکه با تمام توانم راست و استوار ایستاده بودم اما همیشه دلم سقوط می خواست...استراحت می خواست...دلم همون نوازشی را می خواست که خودم به توکا هدیه می دادم..زندایی م کم نذاشت برامون ولی جای مادر همیشه خالی می مونه...از همون روزها یاد گرفتم بایستم حتی اگه شکسته باشم...اون موقع ها سرشار از اعتماد به نفس بودم..حتی فراتر از اون سرشار از عزت نفس بودم..اما..حالا...حالا که همه دارن تو مسیر خودشون جاری میشن..حالا که دیگه توکا منو مزاحم بختش می دونه..حالا که مرد همراه و نامهربونی که می شناختم تمام تلخی هاشو با یه جمله ترحم آمیز و یه سفر کوتاه و البته به موقع داره جبران می کنه..حالا که خسته ام..حالا که دیگه دلم نمی خواد راست بایستم...حالا..تو مجبور نیستی با ترحم و مسئولیت جور سقوطم را به جون بخری...فقط بذار این عصای خسته کمی کنج کمد استراحت کنه..همین کافیه
دوباره سرش به زیر افتاد. نفسی تازه کرد و با تلاشی بی ثمر صورتش را خشک کرد.
-طلوعی از ضعفها و کاستی های درونی من خبر نداره...همین به من جرات می ده که کنارش قد راست کنم..همین بهم جسارت می ده که بدون یاداوری ضعفهام و بدون دیده شدنشون ازشون بگذرم و سر بلند کنم...خودخواهانه ست اما فقط به همین دلیله که گاهی دلم می خواد به طلوعی و عشقش دل بسپارم...
تمام خون بدنم منجمد شد...
-باورم شده که تو دل هیچ کسی نمیشه با اجبار جا باز کرد ...
-تر..ترلان؟!!
-حتی اگه این پیشنهادتون از سر عشق هم می بود ، من این ازدواج را قبول نمی کردم..من زیادی برای شما..برای تو شناخته شده ام...در برابرت هیچ نگفته ای ندارم..هیچ مگویی نمونده ...می ترسم...می ترسم نتونم کنارت بلند شم..نمی دونم تونستم منظورمو درست بگم یا نه...ولی..
هنوز مبهوت حرفهاش بودم...تمام کلمات از ذهنم فرار می کرد..هیچ حرفی برای ابراز نداشتم.
-حتی مادرتون هم مخالفن..تازه اگه همه موافق باشن ..تازه اگه توکا ریشخندم نکنه اگه کنایه نزنه که خواستگارش را دزدیدم...
-بسه...فقط بسه...
بهم ریختم...حرفهاش به هیچ طریقی میون پیچ و تاب مغزم جا نمیفتاد!!!
-متاسفم
-فقط ساکت باش ترلان!
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
صدای فین فین کردنش و اون شونه های لرزون و این فلسفۀ بی منطق چیدمان شدۀ روحش ، کاسه های صبرم را یکی پس از دیگری سررریز می کرد.
دلم می خواست با فریاد بگم: بلند شو خودتو پیدا کن! تو خیلی باارزش تر از اونی هستی که تو ذهن معیوبت جمع و جور کردی!!
اما این چینی ترک برداشته تاب این ملامت آخر را نداشت. با حرص دندونهامو روی هم ساییدم و زیر لب طوری که بشنوه گفتم:( دست از سرت بر نمی دارم..) به سمتش رو کردم. شیشه های بارون خورده ش را به من دوخته بود.
-دست از سرت بر نمی دارم نه به خاطر خودم ، به خاطر خودت!!....
چونه ش لرزید.
romangram.com | @romangram_com