#آخرین_شعله_شمع_پارت_218

با ملاحت خندید. شاید اولین بار بود که خندیدنش را از نزدیک تماشا می کردم.
-پس خندیدن هم بلدی؟..با صدای بلند چطور؟
خنده ش شدت گرفت اما صداش بلند تر نشد.
-همیشه آرزو داشتم با صدای بلند قهقهه بزنم اما خندیدنم بیشتر شبیه یه سکته ناقصه!
اینبار صدای خنده من بلند شد.
-همیشه از صدای خندۀ بلند خوشم میومده
-یعنی الان بنده مورد پسند واقع شدم؟
بی معطلی و بی حاشیه میون خندیدنم گفت:( می ترسم بابام همینو کشف کنه)
صراحت بیانش به قدری شوکه م کرد که برای لحظه ای تمام اعصاب حرکتیم از کار افتاد...
-یعنی منظورم اینه که بابام با یه نگاه می فهمه که از اینکه همراه شما..همراه تو بودم راضی بودم و اجباری در کار نبوده یعنی فکر می کنه اجباری در کار نبوده حالا بیا براش توضیح بده که من خواب بودم و ..
میون کلمات سریع و دست پاچه ش پریدم.
-توضیح نده
لحن تلخم متوقفش کرد.
وقتش بود یا نبود؛ درست بود یا نبود؛ با ایدئولوژی هام سازگار بود یا نبود؛ در شان و منزلت سن و وجهه اجتماعی م بود یا نبود؛ جایش بود یا نبود؛ زمانش مناسب بود یا نبود؛ عاقلانه بود یا نبود؛ عجیب بود یا نبود؛ هر چی بود و نبود را در کفه مقابل دلم گذاشتم و بی حساب سبک -سنگینی نامتوازنش، به ساده ترین زبون ممکن و فارغ از هر فکر مزاحم و هر عقل سنگ اندازی ، بدون اینکه نگاهم را از جاده بردارم , عجولانه و مختصر گفتم:(ترلان !می تونی به من فکر کنی؟)
*********
حتی جرات نداشتم برای دیدن عکس العملش نیم نگاهی خرج زاویۀ کناری بکنم.
فقط می خواستم بی وقفه بِرونم و این جادۀ پر پیچ و نامعلوم را تموم کنم.
بر خلاف دقایق قبل که زمان به سرعت ِ نور پیشی گرفته بود؛ حالا با کندترین حالت خود در حال گذر بود.
کاش حرفی می زد؛ کاش تشر می رفت؛ کاش سرزنش می کرد ..و آخ ! کاش لبخند می زد!
صدای سکوت ، ذهنم را پر از هیاهوی مخوفِ نرسیدن و نه شنیدن کرده بود. هیاهوی پیروزی رقیبِ شبونۀ امشب و رها شدن از بال فرشته گون خاطرترلان!
-ترلان!
زمزمه کرد:( بله؟)
-نمی خوای چیزی بگی؟
جرات کردم و به سمتش نگاه کردم.
مشت گره خوردۀ دور تای چادرش به قدری جمع و مچاله بود که اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد...از نگاه نامحرم من رو گرفته بود یا از نفسهایی که بی قید حلال و حروم به طواف هوای اطرافش پر می کشیدند و می چرخیدند؟
سخت بود، سخت تر از کلیشه ای بودنش! اما به رسم کلیشه گفتم:( ناراحتت کردم؟)
-چرا؟
سرگشته از سوالش با استفهام گفتم:( چی چرا؟)
بدون اینکه سمت نگاهشو از جاده سبز کنارمون بگیره ، گفت:(حرفهای من باعث شد همچین پیشنهادی بدید، درسته؟)
برای لحظه ای ذهنم هنگ کرد ...کدوم حرفها؟؟
-متوجه نمیشم. چه حرفهایی؟
به سمتم چرخید اما نگاهش سنگین تر از اون بود که بتونه تا چشمهای منتظرم بالا بکشه...
-شاید ...شاید که نه... حتما حرفها و حرکات من باعث شدند ..باعث شدند، فکر کنید...فکر کنی که..که..یعنی چرا امروز؟ چرا موقعی که من از همیشه رنجور ترم؟!! چرا این پیشنهادو وقتی دادید که من تمام ساعات گذشته را بدون دغدغۀ ترحم و سرزنشت ، درد و دل کردم...منظورم اینه...
بالاخره نگاهش را بالا کشید. باز هم اون تیله های میشی مرطوب بود.

romangram.com | @romangram_com