#آخرین_شعله_شمع_پارت_217

شرمزده از نگاه بی حجابم ، ناخواسته به عادت همیشه پوفی کردم و دنده را جازد م و وارد جاده شدم.
چشمهام از بی خوابی می سوخت اما حتی برای یک لحظه هم مجالی به تنبلی پلک ها نمی داد که مبادا جنس نایاب و کم نظیر کنارم ، خدشه ای برداره.
-توکا بهت چیا گفت؟
برای فرار از سنگینی پلکها ، موضوع داغی بود!
لحظاتی سکوت کرد. در پی چیدن جمله ها بود.
-اینکه من باعث ِ...
مکثی کرد و دوباره از نو شروع کرد.
-صادقانه بگید! اگه من و مادرتون به توافق می رسیدیم، شما و توکا الان ازدواج کرده بودید؟
اینقدر سوالش به نظرم مسخره اومد که پوزخندی زدم و گفتم:( توکا این چرندیاتو گفته، آره؟)
-درست نیست تایید کنم ..اما..آره...البته مطمئنم که توکا هیچوقت رویای همسری شما را نداشته اما مطمئنم میون بافت دخترونه روحش به داشتن خواستگاری مثل شما علاقه داشته
-شما دخترا خیلی پیچیده اید...من به عنوان یه مرد بین این دو تا جمله هیچ فرقی نمی بینم اما وقتی شما دخترا می گید فرق داره مطمئنم فرق داره..اونم از زمین تا خورشید!
اخمهاش گره خورد و دوباره تو همون قالب سخت دیشبش فرو رفت.
-حرف بزن...هر چی که دلت می خواد...قبلا هم گفتم که قول می دم بدون قضاوت شنونده ت باشم
به زحمت لبخند زد.
-بعدم با یه تیپا پرتم کنید بیرون و بگید مردم از پرچونگی ش!!
-هر وقت خسته شدم یه پنبه می ذارم تو گوشم. تو نگران نباش من به فکر خودم هستم.
-راستش دلم نمی خواد این جاده تموم بشه...
-چرا؟
-باید با خیلی از واقعیتها روبرو شم...توکا و اون انتخاب احمقانه ش...طلوعی و شرکت و خواستگاری احتمالی و قضاوتش...و از همه مهمتر...بابام...بابام با یک نگاه تا ته روحم را می بینه...می ترسم
سکوت کردم تا ادامه بده.
-وقتی می خوام منصفانه به توکا نگاه کنم ، می بینم که منم وقتی به سن اون بودم به رسم تربیت دخترونه های سرزمینم، ذهن سفیدم پر بود از سفیدی بختی که قول بی چون و چرای روزگار بود!...وقتی عروسک بازی می کردیم و مادری کردن یاد می گرفتیم نگفتند گاهی از این عروسک خاموش دل بکن و مثل پسربچه ها لگد به توپ بزن و به صورت همسالت چنگ بکش و شیشه همسایه را خورد کن و با قلدری قیافه حق به جانب بگیر...شاید اینجوری پامون به دنیای ادمهایی که قرار بود بخت سپیدمون باشند باز می شد و می فهمیدیم اگه به سبب زن بودنم پنجرگیری یادم ندادند و مردی با سرعت با متلک وقیحی از کنارم گذشت، مقصر من نیستم که هنوز از بین همون جماعت ، دلم سپیدی بختم را می طلبه!..تو سن وسالی که غریزۀ عشق ورزی م زودتر از غریزه عشق بازیم اوج می گرفت ، می فهمیدم جنس مخالفم دقیقا برعکس منه..می فهمیدم برای رسیدن به بخت سپید فقط رویاپردازی عاشقونه م کافی نیست..باید زمان صرف کنم؛ یاد بگیرم ؛ ببینم و شناخت پیدا کنم و به مردی برسم که منو فقط برای زنانه هام نمی خواد..به مردی برسم که اونم حالا در برابر رویای من ، چتری برای محافظت آویخته..اما متاسفانه من و امثال توکا و خیلی دخترهای دیگه اینقدر غرق رویا آفرینی هستیم که حواسمون نیست که مترسکی که لباس دامادی تنش کردیم از کاهه !
دوباره ساکت شد.
-قبلا هم گفتم ، توکا را بسپار به من...
-دیر نشه؟ .هر چند که دیر شده...دلش را داده
-رو بچگی ادم هزار بار دل می ده !! نترس روشنش می کنم..بازم می گم ذهنتو از اون خالی کن..فراموش کن حرفهاشو ..وقتی هم رسیدیم یه جوری رفتار کن انگار اصلا حرفی بینتون زده نشده...خب؟
سری تکون داد.
-بریم سراغ مورد دوم، همون طلوعی ِ منحوس!
-راستش همونطور که قبلا هم گفتید..گفتی..بهتره خودش را نشون بده..پس بی خیال قضاوتش!
اینقدر راحت از این قسمت گذشت که تمام وجودم لبریز از شعف شد.و حس کردم قبل از شروع جنگ ، پیروز میدونم..!
-منم موافقم..مرده شور خودش و شرکتش!
با لبخندی کنج لبش گفت:( دیگه نه به این غلظت!!)
-با همین غلظت!!
شونه بی تفاوتی بالا انداخت.
-اما عمو هرمز!..دقیقا قراره چی تو اعماق روحت کشف کنه؟

romangram.com | @romangram_com