#آخرین_شعله_شمع_پارت_215

هومن
داشتم خراب می کردم..این دختر به پشتوانه اعتمادش کنارم بود و حالا این نگاه بی شرم و عریانم داشت روح بی حجابشو می سوزوند!
یک گند دیگه کافی بود تا برای همیشه روحشو نابود کنم!..دختری که با ساده ترین و صادقانه ترین احساسات همپای من ِ تلخ و زهر تلخترم بود!
دختری که اینقدر بکر و ناب بود که لیاقت بهترینها را داشت و من ناقص داشتم خودم را با زیرکی میون سرنوشتش جا می کردم...زجر آور بود اما حقیقت داشت که مردی که حالا مطمئن بودم رقیبش شده ام ، گزینه دلچسب تری برای روح خستۀ و رنجور این وجود ناب بود!
پول را روی پیشخونش گذاشتم و بدون اینکه منتظر باقی پول باشم لبخندی نمایشی زدم و از رستوران جمع و جورشون خارج شدم.
سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و آفتاب با بی رحمی به گلبرگ صورتش تیغ می کشید.
سرعت قدمهامو بیشتر کردم و سوار شدم.بی حوصله در را محکمتر از معمول کوبیدم. تکونی خورد اما چشمهاشو باز نکرد.
-زحمت بکش این سوویچ را بچرخون..کولرو روشن کن و از سایه بونم استفاده کن !
و همزمان روی بدنش خم شدم و سایه بون را پایین کشیدم.
استارت زدم و کولر روشن شد.
-ممنون
همین!...
دنده را جا زدم و حرکت کردم.
-حالت خوبه ترلان؟
بدون اینکه چشمهاشو باز کنه لب زد:
-خیلی بهتر از دیشبم...ممنون
بالاخره از اون تیله های خوشرنگ رونمایی کرد و گردنش را به سمتم چرخوند.
-دیشب وقتی با اون حال خراب از خونه زدم بیرون یک هزارم درصد هم فکر نمی کردم چند ساعت بعدش اینجا باشم...کنار هومن کیان!
وقتی اینطور ساده و بی آلایش حرف میزد، وقتی اینطور با گرمی نگاهم می کرد تمام سلولهام به تازگی روز تولدم می شدند.
ریه هامو از هوای خنک اتاقک ماشین پر کردم.
-گاهی از حمله یک گربه قفس میشکند
تا تو پرواز کنی ، راهی صحرا بشوی
نگاهم به سمت لبهایی که این بیت را زمزمه کرده بود، برگشت.
-یک بیت از یکی از شعرهای محبوبمه
سری به تایید تکون دادم.
-آره...فکر کنم روی یخچال خونه تون چشمم به همچین متنی خورده بود
-اوهوم...
مکثی کرد.
-خوابت میاد؟
- نه زیاد
هنوز نگاهش روی صورتم سنگینی می کرد.
-شناسنامه بدم خدمتتون؟
جوابی نداد.
به سمتش نیم نگاهی انداختم.

romangram.com | @romangram_com