#آخرین_شعله_شمع_پارت_214
دمپایی های اعیونیمو از زیر تخت بیرون کشیدم و پا کردم.
-الان میام
قبل از اینکه فاصله بگیرم مچ دستم را به نرمی گرفت.
-بشین میگم برات بیارن
بعد با چشم و ابرو به چادرم اشاره کرد..تقریبا به نافرمترین شکل ممکن روی بدنم جاری بود.
نشستم و سعی کردم روی سرم مرتبش کنم.
-آقای پدر! آقای پدر!
-بله عمو؟
-آب معدنی..دوتا
-چشم
سرش خم شد و مقابل صورتم که سخت درگیر چادر بود، بیتوته کرد.
-خوبی ترلان؟
وای که لعنت به این اسم!!
-نمی خوای جواب سوالت را بدم؟
با دستپاچگی غریبی به جستجوی کلام بودم..کلامی برای تبرئه دلی که حالا مطمئن بودم فقط زیر سنگینی نگاه همین مرد ، اینطور آوای خوش تپیدن گرفته.
-لابد چون من خیلی مظلوم و تو سری خورم!
پوزخند زد. تلخ شد...همون دکتر کیان قبل شد.!!
-شاید بشه طور دیگه ای به قضیه نگاه کرد...
با سرعت نور میون فضای خالی قلبم و روحم به اعتراف شبانه هایم نشسته بودم..رویاهایی که می بافتم و به شیرینترین شکل ممکن پر و بالش می دادم و در آخر با پوزخند و ریشخندی خط خطی می کردم و حالا..وحالا درست در شرایطی که حسم منو به باور حقیقت اون رویاها نزدیک می کرد، ناخوداگاه قصد فرار داشتم...شاید ، شاید مثل همیشه می ترسیدم که قبل از اینکه به اوج قله سفید رویای دخترونه ام برسم ، با حرفی سقوط کنم ...از عقل روزگار می ترسیدم مبادا بر روح جوونه زده ام ، رد شمشیر بکشه!...
ترجیح می دادم با فکر شیرینی قله ، بی وصال قله ، زندگی کنم تا سقوط از اون!
-بهتر نیست زودتر برگردیم تهران
دوباره انگشتهاش دور مچی که حالا میون حصار دستهاش باریکتر از همیشه به نظر می رسید، پیچید.
-ترلان!
ناخواسته نهیب زدم:( تهامی!! فقط تهامی!)
اخمهاشو گره زد.
-ترلان تهامی به من نگاه کن!
مگر غیر از تو هم می تونستم به چیز دیگه ای نگاه کنم!!؟
-دیشب خیلی فکر کردم قبل از اینکه بیای..خواب و بیدار بودم..میون تب و هذیون..اما مغزم بیدار و بی لفافه در تکاپو بود...راست و بی پرده!
حرارت دستهاش ، گرمای نگاهش و لحن ملایمش داشت وجودم را به آتش می کشید.
-سخته اعتراف کنم که از اول خودم را به ندیدن زدم ولی اینکارو کردم...از همون اول سعی کردم بگم نمی بینم...نمی خواستم در گیر اون تیله های میشی بشم...پس گفتم کور مادرزادم و نمی بینم!..تو دختر هرمز بودی، ندیده گرفتنت به همون اندازه سخت بود که دیدنت!...تلخی کردم ..به حکم عادت...با تو بیشتر به حکم دفاع! دفاع از ....دفاع از خودم!
نفسی تازه کرد.سرش را به زیر انداخت و مدتی سکوت کرد وقتی سرش را بالا گرفت، نگاهش فرار می کرد...پوفی کرد و گفت:( بلند شو بریم...متاسفم..نمی فهمم این حرفها چیه دارم میزنم...)
بی معطلی در حالیکه به نظر مستاصل و عجول می رسید، کفشش را به پا کرد.
-برو تو ماشین...میرم پول صبحونه را حساب کنم....برو !..بهتره تا ظهر برسیم تهران...یادت نرفته که امشب قراره طلوعی با خونواده ش بیاد؟
*****
romangram.com | @romangram_com