#آخرین_شعله_شمع_پارت_213

-می خواستی روی منو کم کنی؟!!
نگاه اشکی م به سمتش چرخید.
-نه به خدا
روبرویم نشست و با صدای آرومی گفت:( می خواستی با اینکارت بگی خیلی مردی؟!)
-نه...نه..
آماده بودم که با کوچکترین سرزنش تندی زار بزنم.ترس از مرگ ناگهانی رقیق القلبم کرده بود!!
لحن صداش به قدری جدی شده بود که یک درصد هم احتمال شوخی نمی دادم و مضاعف بر اون با تو دهنی محکمی که به ادعای شناختم زده بود ، دیگه حاضر نبودم ریسک کنم.
-می خواستی حال منو بگیری؟
-..نه..من متاسفم...همینطوری شد...خواستم..بابا فقط یه لقمه بزرگترو انتخاب کردم..
ناگهان با صدایی که به زحمت خنده ش را مخفی می کرد , گفت:( پس ترسیدی صبحونه مو که خوردم سهم تورو هم بخورم!)
قطره اشکم پس رفت و نفس آسوده ای کشیدم و قبل از اینکه لبخند بزنم ، گفت:( تا مرز سکته رفتم..استدعا می کنم از این به بعد، بیشتر به من رحم کن..درسته از شونزده سالگی م خیلی گذشته ولی هنوز بابا نشدم!)
لبخند کوتاهی زدم. تک سرفه ای کردم و با لبه چادر اشکی که از شدت سرفه و ترس میون لونه چشمهام لنگر انداخته بود پاک کردم.
مطمئن بودم این هومن همون کیان مقابل خونه شمایل نبود...
-احتمالا شما رو تو کلانتری عوض نکردند؟!
اول متوجه سوالم نشد و با استفهام خیره نگاهم کرد.
لحظه ای بعد برق شیطنت از میون چشمهاش گذر کرد.
-زندون آدمو عوض می کنه !
جرعه ای از چای سرد شده مقابلمون نوشید و ادامه داد:(خوش اخلاق ترین مردی که تو تمام زندگی م دیدم ، بابام بود...روراست ؛ متین ، موقر و بسیار نرم و خوش اخلاق!...اوایل که نوجوون بودم تمام آرزوم این بود که مثل بابام مردم دار و خوش اخلاق باشم و به همون اندازه محبوب...اما کم کم که بزرگ شدم و تونستم بین روابط زناشویی و قصه های خاله خان بازی بچگیمون تفاوت قائل بشم و روابط زن و مرد را تجزیه و حتی تحلیل کنم، به این نتیجه رسیدم که خوشرویی بابام باعث سوء استفاده خیلی ها میشه...حتی مادرم...حتی خود ما بچه ها تا اونجاییکه تیغمون می برید از اینهمه متانت طبع به نفع خودمون استفاده می کردیم...کم کم حس کردم بابام چه رنجی می کشه ولی سکوت می کنه بخصوص از رفتارهای سلطه گرانه مامانم...با رفتار نرمش راه را برای امپراتوری بی قید و شرط مامانم و حتی خواهرام باز کرده بود ...کم کم اعتراضهای من نسبت به اونها وپشتیبانی های من از بابام شروع شد و با گذشت زمان بیشتر و بیشتر اوج گرفت..من شدم زبون بابام و شدم پشت سکه اخلاق بابام..شدم اون روی بابام...یک بعدی و تلخ!!طوریکه اهالی مونث خونه دیگه بیشتر از من حساب می بردند تا بابای مهربونم..
لحظه ای سکوت کرد و جرعه ای چای نوشید. بی هدف به اطراف نگاه کرد.
-موقعی که با عمو هرمز آشنا شدم یه تازه دکتر ِ جدی ، تلخ و عب*و*س بودم..موفقیتهایی که تو رشته م بدست آورده بودم باعث شده بود غرور هم به این لیست سیاه اضافه بشه...با حضور عمو هرمز تو زندگیم ، کم کم افتادم به جون ویرایش این لیست سیاه..که چندانم موفق نبودم...بابای بی نظیرم با علم به همه رفتارهای من ، شد پشت و حامی من ؛ تا وقتی که بود البته...بعدِ رفتنش دیگه کسی نبود که بخوام پشتش در بیام و حمایتش کنم اما تمام اون خصیصه ها هنوز تو وجودم باقی مونده...تو حق داری اگه فکر کنی من از اون طرف بوم افتادم..اره..من به خصوص نسبت به خانومها یه کم تلخم..ناخوداگاه...
مکثی کرد و دوباره روی چشمهای منتظرم زوم کرد.
نمی فهمیدم عیب از دل لرزون خودمه یا از نگاه اونه که تاب اون شیشه های تیره و براقش را ندارم.
به دنبال فرار از نگاهش ، تکه ای از سبزی محلی را میون انگشت گرفتم اما حرفی مدام میون حنجره ام بالا و پایین می شد ؛ باید می پرسیدم، قبل از فرو دادن سبزی.
نفس جونداری کشیدم و به سرعت کلمات را ردیف کردم.
-اما نسبت به خیلی از زنها نرم بودید..یعنی بودی...نسبت به توکا..نسبت به اون دختر بچه آزمایشگاه..نسبت به همکارات تو بیمارستان و..و..اونایی که گاهی که با هم بودیم متوجه شدم و دیدم...
با همون نگاه عمیق ، لبخندی زد.
-پس ظاهرا فقط با تو بدتا کردم! هان؟
همون ته موندۀ غرورم هم با جواب صادقانه ام به این سوال دود می شد وبه کهکشان می رسید.
-اینقدرا هم رفتارتون..رفتارت تو خاطرم نمونده که بخوام به این سوال جواب بدم
سرش را کمی نزدیکتر کشید طوریکه بیشتر از این نمی تونستم اون نگاه بی حرکت را روی صورتم هضم کنم.
-مدتیه که دارم فکر می کنم...دیروز غروب ، بیشتر از همیشه....
توی اون نگاه تازه و غریبه چیزی بود که قبل ترها به این آشنای نامهربونم ندیده بودم!!
به تقلای رهایی، میون حرفش بلند شدم.
-تشنمه!

romangram.com | @romangram_com