#آخرین_شعله_شمع_پارت_212
-شونزده
نگاهمون بهم گره خورد و پسر با اخمی که مهمونمون کرد، راهی شد.
-واقعا برای خودم متاسفم
شیطنت چشمهاش ، لبخند روی لبم آورد.
-یعنی تقصیر ما هم نیستا...تنها چیزی که بین بزرگترهای نسل ما ارزش شده بود ، درس خوندن بود و بس! این شد که ما شدیم میانسال عزب!
با حرکت سر تایید کردم.
-یادمه مادرهای دوستام بهشون می گفتند یا درس بخون یا شوهرت می دیم...یعنی ازدواج قبیح ترین تنبیه نسل ما بود!
نمایشی آهی کشید و گفت:( از ما که گذشت...یه بار دایی م گفت تا بچه ت بیاد بگه به جون بابام ، باید بگه به روح بابام!!!!..دایی خسرو را میگم..خیلی اصرار داشت ازدواج کنم...)
به خودم جرات دادم و پرسیدم:( چی شد که ازدواج نکردید؟)
با شماتت نگاهم کرد. اول متوجه منظورش نشدم اما بلافاصله گرفتم و جمله مو اصلاح کردم:
-چی شد که ازدواج نکردی؟
لقمه آماده ای را به سمتم گرفت
-تو که داشتی از گشنگی می مردی، بخور دیگه!
لقمه را گرفتم و با لبخند گفتم:( زنها حرف نزنن می میرن! از گشنگی نمی میرن!)
خواستم لقمه را یکجا میون دهانم جا بدم که مغزم به موقع فرمان داد و به جای یکجا بلعیدن ، گاز بزرگی به اون لقمه زدم.
-بزرگ بود؟!
-معلوم نبود؟
-نه، از بس فک شما زنها تکون می خوره آدم نمی تونه یه تخمین درست از اندازه دهنتون بزنه!
-نگفتید..نگفتی چرا ازدواج نکردی؟
بی خیال ، ساده و روراست گفت:(چون منتظر بودم)
تضاد گویش ساده با جمله پر ابهامش ، متعجبم کرد. می دونستم که کنجکاوی را میون نگاهم می بینه و منتظر شدم تا لقمه ش را فرو بده و جمله شو توضیح بده.
-منتظر بودم تا سر و کله یه بنده خدایی تو زندگیم پیدا بشه
مطمئن شدم که قصدی جز سر کار گذاشتنم نداره. نفس عمیقی کشیدم و بی خیال از ادامه بازی، لقمه بزرگی گرفتم و در مقابل چشمهای خندونش توی لپم چپوندم و به سختی گفتم:( زنها از فضولی هم ممکنه بمیرند!)
-در مورد تو که بیشتر احتمال می دم در اثر خفگی بمیری و...
هنوز حرفش تموم نشده بود که قسمتی از لقمه میون مجرای تنفسیم گیر کرد و برای لحظه ای تمام فضای اطرافم سیاه شد و سرفه های جوندارم هم کارا نیفتاد ....رقت بار و عاجز به تقلای جرعه ای اکسیژن روی دست و پا افتاده بودم و با وضعیت مفتضح و با سرفه های مکرر سعی در خروج اون تکه غذای نابود کننده داشتم.خارج شدن رمق از وجودم را حس می کردم که دستی دورم حلقه شد وفشار وحشتناکی به دیواره دیافراگمم وارد شد و به آنی لقمه منحوس بیرون پرید و بی حال روی تخت ولو شدم. ولع هوا ریتم نفسهامو تندتر از معمول کرده بود و دستهایی که می لرزید صورت بی رنگ و خجلم را در بر گرفته بود.
-خدا رحم کرد
نگاهم تاب دیدن اون چشمهای نگرون و صد البته سرزنش کننده را نداشت.
مقابلم خم شد و گفت:( بیا این آبو بخور)
-چی شد آقا؟
صدای همون شاگرد شونزده ساله بود که تازه از پستوی آشپزخونه ش خارج شده بود.
-هیچی به خیر گذشت..لقمه پرید تو گلوشون
-اُ..خب آرومتر بخور خانوم!
متلک همین فسقلی را کم داشتم فقط!
سرم را بالا گرفتم تا نگاه تیزی حواله ش کنم اما رفته بود.
romangram.com | @romangram_com