#آخرین_شعله_شمع_پارت_211
-معلومه که می گفتم ولی نه الان... صبر می کردم برسم بعدا بهش بگم...من از پنهون کاری خوشم نمیاد!
هنوزم باورم نمیشد چنین کاری کردیم!
-ببین دختر خوب! اومدی و خدای نکرده توجاده تصادف کردیم...فکر کن اگه خونواده ت ندونن چی میشه؟ ..خبر میارند که دخترتون تو ماشین یه مرد غریبه تو جاده شمال تصادف کرده!! نه..نه اصلا صورت خوشی نداره!! من حتی اگه تو لاس وگاس هم زندگی می کردم دوست نداشتم همچین خبری راجع به خواهرم و بخصوص دخترم دهن به دهن میون حتی جماعت روشنفکر امروزی بچرخه....
حرف حق جواب نداشت..
-شاید از تظر تو افتضاح بوده..ولی اولا پنهون کردن هر افتضاحی ، ده برابر مفتضح ترمیشه!دوما..تو به اندازه ای بزرگ و عاقل هستی که بابات با اطمینان خاطر منتظر برگشتنت باشه...اینو سنت نمی گه رفتارت هست که نشون میده...رفتار ادمهاست که قابل اعتمادشون می کنه...پس زیاد جلز ولز نکن که عموهرمز الان با خیال اسوده بدون اینکه بخواد سرزنشت کنه چشم به راهته..چون تو با عقلت اعتماد بقیه را بدست اوردی
-می دونم
-مطمئنم که می دونی، که اگه نمی دونستی الان اینجا کنارت نبودم!
اووه چه خودشم تحویل می گرفت..انگار شاهزاده ست و کنار دختر گدا نشسته!!
با همین فکر نگاهش کردم.
-خب بابا...شما پرنس و من دیو !!! شما منت نهادید بر سرم و اینجا کنارم هستید..خوبه؟
دهانم دوباره باز شد..دیگه دارم مطمئن میشم که قدرت ذهن خوانی داره اما خودش هم خبر نداره!!!
رومو برگردوندم و گفتم:( دارم از گشنگی می میرم)
-حالا پرنسس چی میل دارن؟
-هر چی آقا دیوه بخوره
-هم جنسهای من که بیشتر آدم می خورن!بخصوص از اون ظریف مریفا!
خواستم از طعنه دلچسبش لبخند بزنم که عقلم گرز آهنینش را برداشت که مبادا ...!! مگه نمی شناسیش ؟؟
لب و لوچه م گره خورد و زیر لب گفتم:( می شناسم) متوجه حرفم نشد و گفت:( چیو می شناسی؟ غذاخوری خوب؟)
خواستم جواب بدم: نه , شما رو ! که یادم افتاد این سفر تحمیلی ، مشت محکمی بوده بر ادعای من!
لبم گشوده شد و گفتم:( من دلم یه املت محلی می خواد با نون داغ )
-چشم...
فقط برای فرار از سکوتی که آزاردهنده بود گفتم:( قبلا اینجا اومدی؟)
-نه هیچوقت
-پس معلوم نیست قراره با چه کیفیتی غذا بخوریم!
-با چه کیفیتی بخوریم یا غذا با چه کیفیتی؟کیفیت خوردنمون که مشخصه، من ِ مرخصی رد کردۀ گشنه و البته سرحال و فارغ از تب دیشب در مقابل دختر بلند و تراشیدۀ مرخصی رد نکردۀ دل نگرون و خودخور!...
لبخند زدم...این هومن خیلی دلنشین تر از دکتر کیان بود!
-اما اگه کلمه کیفیتت به خود ِ صبحانه بر می گرده باید بگم آره؛ حق با شماست...
استاد ادبیات محاوره ای ! با دقت به اطراف گردن چرخوند و بعد گفت:( در و دیوارش که تمیزه..انشالا که ...)
حرفش با حضور شاگرد رستوران جمع و جور ِمحلی ، نیمه موند.
دو تا سینی بزرگ را به سختی حمل کرده بود و حالا برای گذاشتنش روی تختهای چوبی ، ناتوان بود.
-بذار کمکت کنم آقا پسر
غرید:( من پسر نیستم عمو! یه بچه هم دارم)
دهان هر دوی ما از تعجب باز شد.
-مگه شما چند سالته؟
موفق شد و هر دو سینی محتوی نون و املت و پنیر و سبزی محلی را مقابلمون گذاشت.
romangram.com | @romangram_com