#آخرین_شعله_شمع_پارت_210

-اونجوری نگام نکن..خودتم رضایت دادی که بیارمت
عاجزانه و عصیانگر غریدم:
-من شوخی کردم
نگاهش رااز آبی دریا گرفت و به تیرگی چشمهام داد.
جدی و سخت گفت:( ولی من شوخی نکردم)
نالیدم:( از کجا باید می فهمیدم شوخی نکردی!؟)
چنان با دقت به تماشای چشمهام نشسته بود که ترسیدم مگویی از ناگفته ها رو بشه.
-دقیقا...منم می خواستم به همین نکته برسی!
متوجه نشدم و با گنگی نگاهش کردم.
-اینقدر از شناختت نسبت به من مطمئن بودی که با خیال راحت چشمهاتو بستی و گفتی شوخی می کنه ..فکر کردی خیلی منو می شناسی...
به سمتم خم شد و از فاصله چند میلی متری صورتم ادامه داد:(خواستم بفهمی که اینقدرها هم که ادعا داری منو نمی شناسی..پس الکی داد سخن نده که اگه نمی شناختمت می گفتم ال بوده و بل بوده...)
دهانی که از تعجب باز مونده بود را به زحمت جمع و جور کردم.
-حرفهایی که دیشب زدی را خوب به یاد بیار....فکر کنم باید ویرایشش کنی!
بلند شد و دوستانه ترین و خالص ترین لبخندی که تا حالا به نمایش گذاشته بود ، به رخ کشید و به سمت ماشین رفت.
""اگه ..اگه نمی شناختمت..اگه باور نکرده بودم که پیش چشمت فقط دختر هرمزم و بس، هر بار که اینطوری صدام می کردی دل می دادم و رویا می بافتم...با اینحال وقتی رفتارهای تلخ و حرفهای تلختر و تحقیر آمیزی را که کنارت تجربه کردم بیاد میارم می بینم که تحمل همین دختر هرمزخان هم برات زیاده!...تازه می بینم برای مردی که به خواستنم فکر می کنه خط و نشونم می کشی...باور کن اگه هومن کیان را ماه ها تجزیه و تحلیل نکرده بودم باورم میشد تو دلت جایی دارم...""
سردرگم و متحیر به مسیر رفتنش خیره شدم...دریا و آرامش و صدای امواجش پیش چشمم هیچ شد و منظره روحبخش حضورش تمام وجودم را پر کرد.
انصاف نبود..انصاف نبود که میون زنجیره های پر تاب و درهم قفل شده معادلات پُر مجهول دلم گیر کنم!
با اشاره دستش بلند شدم و چادر خیسم و پاچه های خیستر شلوارم را به همراه کشیدم و به سمت ماشین رفتم.
-بیا ...با عمو صحبت کن....بهش زنگ زدم..گفتم اینجاییم...باورش نشد فکر کرد اتفاقی افتاده...بیا تا نصفه جون نشده
گوشی را به سمتم گرفت. مستاصل و درمونده به صفحه گوشی نگاه کردم. چی می گفتم آخه؟...بگم اومدم شمال ..نصفه شب با مرد مجرد؟!!!
شماتت بار نگاهش کردم و گوشی را گرفتم.
-سلام بابا
-ترلان..عزیزم حالت خوبه؟ کجایی تو ؟ فکر کردم رفتی سر کار ولی به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز خیلی زوده برای رفتنت که هومن زنگ زد...تو واقعا شمالی؟
-راس..راستش...بابا...اره...
-با هومن؟ دوتایی؟ کی رفتید؟بی خبر..مشکلی پیش اومده
خدا لعنتت کنه هومن! ببین منو تو چه موقعیتی قرار دادی!
-بابا براتون توضیح میدم....
مستاصل به هومن نگاه کردم که گوشی را از دستم گرفت.
-عمو جون...من اوردمش...دیشب حالش خوب نبود یک بند آبغوره می گرفت..خواستم حال و هواش عوض شه و با هم حرف بزنیم افتادیم تو جاده ...سحر بود که رسیدیم..تا شبم بر می گردیم...یه دفعه ای شد..حالا برسیم تهران میام خدمتتون.....بله...بله...چشم ...خداحافظ شما..
-دیگه برای چی زنگ زدی؟؟؟این افتضاح خبر دادن داشت؟!!
سوار شد .
-سوار شو تا گرما زده نشدی دختر!
سوار شدم و با گله مندی نگاهش کردم.
-یعنی چی؟ یعنی نمی خواستی به بابات بگی که کجایی؟ یعنی قرار بود برگردی تهران و بی سر و صدا بگی سر کار بودم؟ ...باورم نمیشه اگه می خواستی اینکارو بکنی!

romangram.com | @romangram_com