#آخرین_شعله_شمع_پارت_209

-صبر کن...هوا خیلی گرمه...گرما زده نشی...
باز هم توجهی نکردم..
صدای امواج حس مطلق زندگی بود...اصلا خودِ بودن بود!!
حضورش را کنارم حس کردم. همراهم به سمت آب قدم بر می داشت.
-خیس نکنی خودتو دختر...همین یه چادرو داریا!
دمپایی هامو دراوردم و روی تخته سنگ مرطوبی نشستم . پاهامو میون آب فرو بردم و با ولع به این حجم بی بدیل حیات زل زدم.
-یه کوچولو برو اونطرف تر منم جا شم
-نمیشه ..از اونور میفتم
-یه کم فقط
چه با نمک کل کل می کرد...مثل پسر بچه ها..بُعدی که کمتر به هومن کیان روزگارم دیده بودم.
ناخوداگاه لبخند زدم و کمی کنار کشیدم.
-اینهمه سنگ ..خب ...
میون حرفم پرید
-همه شون خیسه..فقط این یکی را تو زحمت کشیدی و با چادرت خشک کردی..
سری تکون دادم و سعی کردم فقط برای چند لحظه فراموش کنم که کی هستم و چرا و چطور سر از اینجا دراوردم...سعی کردم گرمای وجودی را که آروم و مظلوم دستهاشو به عقب و بدنش را به اونها تکیه داده و به همون منظره زل زده بود ، نادیده بگیرم؛ که عجیب این نادیده انگاشتن غیر ممکن بود!
-ترلانی؟
باید یک فکری به حال این اسم می کردم...کاش می تونستم عوضش کنم؛ کاش منو همون تهامی صدا می کرد...از خودم و دلی که هربار با شنیدن این آهنگ می لرزید ، می ترسیدم.
-گردنت درد می کنه؟
بدون اینکه حواسم باشه هنوز دستم روی عضلات گردنم بود و به تناوب ماساژ می دادم.
-کج افتاده بود
-منم یه طرف شونه هام درد می کنه....بیشتر راهو مجبور شدم به سمت تو متمایل بشینم تا سرت از روی شونه هام نیفتاده..گفتم که بدونی چقدر مزاحمم بودی!
از یاداوری اینکه چطور سرخود و بی اجازه نصفه شبی منو توی این راه کشونده، کفری شدم. تمام حس خوبم با همین شوخی آلارم دهنده ش پودر شد و همراه نسیم صبحگاهی رفت.
سرم به سمتش چرخید. لبخند رضایت بخشی روی لبش بود.
-کارت خیلی بد بود
-کدوم؟ اینکه گذاشتم تمام شب روی شونه هام بخوابی؟!! نمی دونم شاید، شاید مورد منکراتی داره!
نفسی گرفتم.
-اینکه اومدیم اینجا
-مگه جای بدیه؟...کنار دریا...
-به چه حقی منو تا اینجا اوردی...
-نمی خواستم بیارمت..می خواستم خودم بیام ولی چه کنم که تو ماشینم خوابت برده بود..نمی تونستم که نصفه شب تو خیابون پیاده ت کنم؛ سبد هم نداشتم بخوابونمت اونجا و یه یادداشت بذارم روت و پشت در یه خونه اعیونی ولت کنم..
دکتر کیان نبود! سر ذوق بود حسابی! یک پسر بچه بازیگوش و لوده!
-هنوزم باورم نمیشه اینجاییم..
-چشمهاتو ببند و به صدای دریا گوش کن...باورت میشه
هنوز از شدت هیجان و شوک ، ریتم نفسهام تند بود...هنوزم دلم آرامش بی قید و شرط این جرگه از سرزمین خدا را می خواست و عقل مزاحمم با تمام وجود افسار روحم را به دست گرفته بود و دهنه اسب مرادم را به سمت عصیان و انکار می کشید.

romangram.com | @romangram_com