#آخرین_شعله_شمع_پارت_208
روشو برگردوند و خفه گفت:( باشه)
-خب پس بزن بریم...نمی پرسی کجا؟
دوباره با صدایی که ته مایه های شیطنتش را پر رنگ تر می کردم سوالم را تکرار کردم تا بلکه حال و هواشو آفتابی کنم.
-کجا؟
-شمال
چنان با بهت به سمتم برگشت که حس کردم الانه که مهره های گردنش صدا بده!
-شمال؟
-آره کنار دریا!
-شوخی می کنید نه؟
با لحن جدی گفتم:( من چند دفعه با شما شوخی کردم خانوم مهندس؟)
لحن سختم باعث نشد شوخیمو باور کنه و بهت چهره ش خالی شد و با آرامشی که جایگزینش شده بود ، گفت:( باشه رسیدیم صدام کن...راستش کلید خونه را هم ندارم...چه بهتر که بریم شمال)
و چشمهاشو بست.
من خودم رنگ کار بودم و دنیا را رنگ می کردم حالا این جوجه فکلی داشت منو سیاه می کرد. لامذهب حسابی تیز بود و همه چیز را رو هوا می زد...
-بخواب ..سه ساعت دیگه که انداختمت تو دریا می فهمی
چشمهایی که از شدت گریه پف آلود و با نمک شده بود را بیشتر بهم فشار داد و در حالیکه هنوز ته مانده های بغضش لبهاشو رو به پایین متمایل می کرد ، زیر لب گفت:( باشه...ممنونم...به خاطر امشب..)
**********
ترلان
از شدت دردی که توی گردنم پیچیده بود سعی کردم سرم را جابجا کنم که سنگینی جسمی روی پیشونیم باعث
شد باریکه چشمهامو باز کنم.مغزم سریعتر از چشمهام هوشیار شدو متعجب و معذب سرم را از روی شونه
هاش برداشتم و سر او هم لحظه ای تکیه گاهش را از دست داد و معلق شد اما سریعتر از من بیدار و هوشیار
شد سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و به چشمهایی که به زحمت باز نگه داشته بودم ، لبخند زد.
دستم را روی گردنم کشیدم و چادری که روی شونه هام افتاده بود را مرتب کردم و معذب از نگاه خیره و سکوت عجیبش ، سعی کردم راست بنشینم . تیغ آفتاب توی چشمهام زد و ...
وای..وای!! وای...
متعجب به سمتش چرخیدم هنوز همون لبخند دلنشین رو لبهای خوش فرمش بود...لعنتی کلۀ سحر با همون موهای آشفته و شکسته هم مثل همیشه جذاب بود.!!
باورم نمی شد...تقریبا داشتم از هول سنگکوب می کردم...
-هومن..کیان...چی...چی کار..کر..کردی؟
همانطور که با گردن کج بهم زل زده بود گفت:( گفتم سه ساعته می رسونمت شمال...)
به اطراف با دقت بیشتری نگاه کردم..هنوز به قدری شوکه بودم که دیدن دریای وسیع و آروم مقابلم هم متقاعدم نمی کرد که بی خبر به اینجا رسیده ام. ناچار به سمتش چرخیدم. انگار میون چشمهاش به جستجوی حقیقت بودم....لعنتی!! نگاه شفاف و روشنش داد می زد که این جا قسمتی از سرزمین شمال ایرانه...روبرو دریا ..پشت سر جنگل!
دوباره بهت زده به روبرو نگاه کردم.
-چیه؟ مگه خودتم موافقت نکردی ؟
لب زدم:( باورم نمیشه)
صاف نشست و دستی میون موهاش کشید.
-می ذاشتی دو ساعت دیگه بخوابم..تازه خوابم برده بود...یک کله رانندگی کردم تا اینجا...
توجهی به اعتراضش نکردم. در را باز کردم و متحیر قدم به بیرون گذاشتم. هوای گرم و به شدت شرجی میون ریه هام پیچید.
romangram.com | @romangram_com