#آخرین_شعله_شمع_پارت_207

بر خلاف انتظارم بدون اینکه از قسمت هفتم تعجب کنه با صدایی که بیشتر نگران بود و مردد تا متعجب، گفت:( ممنون...راستش...من..من ازتون یه سوال ساده دارم...چرا ؟)
متوجه منظورش نشدم و با دقت گفتم:( چرا چی؟)
یکبار دیگه نگاهش را با شرم ،دزدید .
-ترلان؟
نگاهش به آنی میون چشمهام نشست.
-نمی فههم چرا مردهای اطرافم اینقدر این اسم لعنتی را خوش آهنگ صدا می کنن!
با اخمهایی که ناشی از غیرت ناخواسته م بود، پرسیدم:(کدوم مرد مثلا؟)
-مشکل اینجاست که هر بار با محبت خونده میشم این دل لعنتی میفهمه اما...اما بدجور میون رفتار و حرفشون، تو تضاد گرفتار میشه!
هنوز متوجه حرفهاش نمی شدم. ساکت موندم. انگار پروانه به خواب رفته دوباره داشت بال پرواز می گشود.
-وقتی دانشگاه می رفتم خیلی ها بهم توجه می کردند...اما هرگز قدم جلو نمی گذاشتند...خیلی از سرها به سمتم بر می گشت...خیلی از حرفها به گوشم می رسید اما هرگز کسی مستقیم اقدام نکرد...میون حرف چشمهاشون و رفتارشون دچار تضاد شدم...کم کم خودمو مجاب کردم که از اساس اشتباه می کردم و هیچ سری به سمتم نچرخیده...تا اینکه یه روز یکی از اساتید دانشگاه که سن و سال دار هم بود پدرانه گفت: یه بنده خدایی چند ترمه دل بهت بسته از ترس اینکه نه بشنوه قدم پیش نگذاشته و از ترس اینکه از دستت نده همه جا پر کرده که پنهونی خاطر خواه همید...گفت اسمشو بهت می گم فقط برای اینکه روشنش کنی نه اینکه شماتتش کنی و اینکه دلم نمی خواد بختهای خوب دیگه ای را از دست بدی...اسم ِدورترین آدمی که توی ذهنم بود را ازش شنیدم...اما هر کاری کردم نتونستم باهاش رو در رو شم...خودم را زدم به بی خیالی و کم کم از اون فضا فاصله گرفتم حتی دو ترم هم مهمون یه دانشگاه دیگه شدم اما تا اونجا هم اومد...با همکلاسی هام دوست شد و همون آش و همون کاسه...گذشتم ازش، میدونی چرا؟ چون باورم شده بود که ارزشم به اندازه ای نیست که طالبی برام بجنگه..چه اون باشه چه کسی که ندیده حرفهای اونو باور کرده....واسه همین فرقی نداشت که اون مزاحمِ عاشق باشه یا نباشه...یک روز هم بالاخره دل به دریا زد و خواستگاری کرد اما جواب من فقط یه لبخند نمایشی بود و یک نهِ محکم!
ساکت شد و نفس گرفت....خاطراتش خاک گرفته حسی بود که همه تجربه می کردیم..حس شیرین خواسته شدن...مطمئن شدم یک جای این کلاف میون حرفهای ناجوری گره خورده که توکا بارش کرده...حالا می تونستم حدس بزنم کدوم قسمت را نشونه گرفته...غرور دلبریشو!!
بغضی که مدام سد گلویش می شد را به عقب روند و ادامه داد:
-یه مدته که دارم دوباره همون حسو تجربه می کنم...امیر کامروا با متانت وارد زندگیم شد..یه مرد کامل و یک دنیا احترام و محبت که میون حرفهاش بود و حتی تو اون ویلای تاریخ مصرف گذشته، طنین صدا کردنش پر از محبت بود اما..اما رفتارش ، عملش همه در جهت آزارم بود...توکای مهربونم یک دفعه رنگ عوض کرد.طوری رفتار کرد که حس کردم تمام مدت مزاحمش بودم نه مراقبش...
دوباره اون بغض مزاحم را فرو داد اما صداش خش برداشت و گرفت.
-اگه ..اگه نمی شناختمت..اگه باور نکرده بودم که پیش چشمت فقط دختر هرمزم و بس، هر بار که اینطوری صدام می کردی دل می دادم و رویا می بافتم...با اینحال وقتی رفتارهای تلخ و حرفهای تلختر و تحقیر آمیزی را که کنارت تجربه کردم بیاد میارم می بینم که تحمل همین دختر هرمزخان هم برات زیاده!...تازه می بینم برای مردی که به خواستنم فکر می کنه خط و نشونم می کشی...باور کن اگه هومن کیان را ماه ها تجزیه و تحلیل نکرده بودم باورم میشد تو دلت جایی دارم...چرایی که ازت پرسیدم همین بود؛ این تضاد، این حساسیت به طلوعی ! چرا؟
محال ممکن بود بتونم در تمام عمرم اینقدر واضح در مورد احساساتم حرف بزنم..این دختر تو بیان نگفته ها نابغه بود و صد البته شجاع!
حس کردم با سوال ساده اما ناگهانی ش به قدری تو ورطه باتلاق خاطراتم غرق شده ام که مجالی برای تنفس نیست...به دست و پا افتاده بودم تا حرفی بزنم اما حس بازنده شطرنجی را داشتم که با حرکت هیچ مهره ای راه فرار نداشت ..تنها می بایست می ایستاد و به باخت اعتراف می کرد.
-اذیت میشم
نگاهش که در آستانه بارش بود، رنگ بهت گرفت.
-اذیت میشم وقتی اینطور دور و برت می پره...فکر کن بی دلیل!
پوزخند زد.
-راستش من دلم نمی خواد هیچ فکری بکنم...خیلی وقته که فکرهای رنگین کمونی را از ذهنم دور می ریزم.
بازنده بودم و اقرارش نفس گیر!
برای فرار،دنده را جا زدم و کلافه از حرفی که میون کلاف دلم ولوله انداخته بود ، گفتم:( فردا مرخصی ام...یه وقتی می ذارم باهاش حرف بزنم..توکا را میگم.)
نیم نگاهی انداختم . سری تکون داد و همزمان قطره اشکی فرو چکید و دست پاچه با آستینش پاک کرد.
غم دلش را تسکین نبودم هیچ، که هر کلامم دل کوچکش را مچاله تر می کرد!
-الان سعی کن بخوابی..چشمات با اینهمه ابغوره ممکنه دیگه فردا باز هم نشه...الان اون مغز کوچولوتو تعطیل کن و یک کم بخواب...تا منم راحت تر اغفالت کنم.
راست می گفت اینقدر به شناختش اطمینان داشت که هیچ حرف بوداری را جدی نمی گرفت...انتظار داشتم چون و چرا بیاره اما از ترس آشکار شدن صدای لرزانی که میون بغض شکسته ش ، پنهون کرده بود فقط با حرکت سر تایید کرد.
-ترلان!
به زحمت گفت:( بله؟)
-تو برای من خیلی بیشتر از دختر عمو هرمزی!
قطره اشک درشت تری چکید. به خیال خودش مخفی می کرد.
-در مورد توکا...تو خواهرشی بهتر می شناسیش..تو دلش هیچی نیست ولی زبونش درازه اگه حرفی بهت زده به دل نگیر...باشه؟
خم شدم و یکبار دیگه پرسیدم:( باشه ترلانی؟)

romangram.com | @romangram_com