#آخرین_شعله_شمع_پارت_206

-نمی دونم چرا اما می ترسم...می ترسم تو انتخاب رشته ش ...یعنی..من لیست انتخاباشو ندیدم..وقتی ازش خواستم نشونم بده طفره رفت...می ترسم اولویتهاشو با شهرهای دور پر کرده باشه...حس می کنم می خواد از من فرار کنه...
کنار کشیدم و ایستادم. به سمتش چرخیدم.
این دختر مگه چند بهارو پشت سر گذاشته بود که ذهنش پر از دغدغه خزان بود!!!
-زندگی توکا به خودش مربوطه...بزرگ شده...بذار خودش تصمیم بگیره اگه دلش ناکجا آباد می خواد ، بذار بره!
لحن تلخم نگاهش را هراسون کرد.
-هجده سال بزرگه؟
-نه..ولی دیگه به تو ربطی نداره که اون می خواد عاقلانه رفتار کنه یا احمقانه!
-همه تو این سن و سال اشتباهات زیادی مرتکب میشن بعضی هاش قابل جبرانه اما بعضی هاش تمام آینده را داغون می کنه
-تو فقط راهنمایی نه بیشتر
-عاشق مردی شده که از شما..از تو هم بزرگتره! زن داره...گفته داره طلاقش میده..
-به درک! اگه اینقدر خره بذار سرش بخوره به سنگ
عاصی شد. غرید:(خواهرمه ها!!)
-اگه خواهر خودمم بود بازم همینو می گفتم.
-من نمی تونم
-ترلان!
نفهمیدم چرا ولی دوباره نگاهش آبستن اشک شد.
-عزیز من!
نگاهش را دزدید.
-آخه دختر! تو تا کجای راه می خوای دنبالش بدویی و بهش بگی مواظب باش اینجا جوبه باید بپری اونجا خیابونه باید به چپ و راستت نگاه کنی اونجا پله ست باید منظم بالا و پایین بری و غیره...بذار خودشو بفهمه..بذار خودشو پیدا کنه
-اگه مامانم بود هم ، بازم مثل ما رفتار می کرد؟ خودشو می کشید کنار؟..نه
با بهت گفتم:( تو می خوای مادرش باشی؟!)
-می خوام تا جاییکه می تونم مسئولیت نقشش را به عهده بگیرم...نمی خوام هر بار که دلش شکست ؛ هر بار که بابت خطایی پشیمون شد حس کنه به خاطر نبود مادره که اینطور بیراهه رفته...نمی خوام کمبوداشو حس کنه
با حرص گفتم:( جای باباشم بازی کن براش سر کار خانومِ هنرمند!)
نگاهش دلخور شد اما حرفی نزد.
-ترلان؟
با تاخیر نگاهم کرد.
-من خودم با توکا حرف می زنم...می تونی اونو بسپاری به من؟ می تونی ذهنتو از اون خالی کنی یا نه؟
نفس عمیقی کشید نفهمیدم از سر آسودگیه یا بی اعتمادی به نتیجه کار.
-ترلان؟
نگاه نکرد.
-صادقانه بگم ..اگه توکا را از ذهنم بیرون کنم دیگه هیچی ندارم...
نیازی نبود به صداقتش شک کنم که غیر از صداقت حربه موثر دیگری بلد نبود!
سرم را خم کردم تا در راستای چشمهاش قرار بگیره، نرم و ملایم گفتم:( ببین منو!...چند دقیقه پیش گفتی کمکت کنم پیدا شی، می خوام کمکت کنم...اولین قدم: باور کن که میون نقشهای مختلفی که به عهده گرفتی ، سردرگم شدی! دوم: بار مسئولیت نقشهاتو بذار زمین سوم: به اندازه طاقت شونه هات نقش بردار چهارم: باور کن که اگه تخیل سیاه و سفید را از ذهنت پاک کنی با دنیای خاکستری راحت تر کنار میای پنجم: توکا نه سفیده نه سیاه، مثل همه ما...رهاش کن بذار رنگ بگیره..رنگ نیلی را بذار جلوی دستش و از زیباییش بگو از بدی رنگ سیاهم بگو و برو بذار خودش انتخاب کنه..ششم: دغدغه توکا رو بذاری بیرون ، ذهنت پر میشه از بودنهایی که باید باشند..یعنی نه تنها خالی نمیشه که پرتر هم همیشه و اما هفتم: زورگویی منو قبول کن و دور اون طلوعی فلان فلان یه خط قرمز بکش!)
به زحمت لبخندم را جمع کردم اما این قسمت هفتم اینقدر به دل خودم نشسته بود که اگه به من بود از آخر شروع می کردم.

romangram.com | @romangram_com