#آخرین_شعله_شمع_پارت_205

-هومن جون چیزی لازم ندارید؟
صدای زمخت مجید ، هردومون را تکون داد. لعنت به اون حنجره بد صدا!
کلافه اما ناچار ،بلند شدم و به سمتش رفتم.
-بیا خودم این حنجره را برات بردارم یه استوک پدر مادر دار بذارم جاش!
دستم را به زور میون کشوی دخلش کردم و پول بستنی ها رو حساب کردم.
-با زبون خوشتر و صدای ظریفتر هم می تونستی بیرونمون کنی نفله!
-شرمنده...ثریا منتظرمه...تا همین الانم کلی دیر کردم..دخترم هم حتما خوابیده تا الان دیگه..شرمنده جون داداش!
دستی روی شونه ش زدم و به سمت ترلان رفتم.
-بریم
بلند شد و با چادری که کوتاه بلند از دو طرفش آویزون بود با سری افتاده به سمت ماشین رفت.
می دونستم قصه ای که شروع کرده خیلی درهم تنیده تر از بیان ساده و صادقانه اون لبهای لرزون و نگاه خیسشه!
*******
سوار شدم و نگاهم تا ریز ترین تراشه های نبض دار زیر پوست صورتش را کنکاش کرد.
-مامانم عاشق تابلوی اسب بود.
کمربندش را بست و نیم نگاهی مهمونم کرد.
-اسب خیلی زیباست...
نمی خواستم لطافت حسی که میون هجا های کلامش موج می زد را از بین ببرم اما عامدانه گفتم:( الاغ هم شباهت زیادی به اسب داره...ولی زیبا به نظر نمیاد)
برای گرفتن نیت کلامم لحظه ای روی چشمهام زوم کرد.
استارت زدم و رو بر گردوندم و حرکت کردم.
-الاغ هم زیباست..چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست!!
یادم رفته بود که یار مظلومان و حامی فراموش شده هاست!!!
-هر چیزی که خدا خلق کرده برای خودش زیباست...اما..تو اسکلت اسب یه ایستادگی و وقاری هست که تو الاغ بدبخت به چشم نمیاد...اینه که زیباش کرده!
بی درنگ و بی تعلل با لحن بانمکی گفت:( یعنی الان منو با الاغ مقایسه کردید یا با اسب؟)
خندیدم .
-الاغ که فعلا منم که دارم جون میدم تا ذره ذره از زبونت حرف بکشم ولی نه تو پا می دی نه روزگار! اون از دوست بد صدامون که رسما وسط حرفهامون بیرونمون کرد اینم از تو که به جای اینکه از خودت بگی داری با خر و الاغ گفتن کوچه های علی چپ را طی مسیر می کنی!
چیزی نگفت .نگاهش چرخید و رو گرفت.
-می دونم به خاطر بعضی مسائل باهات صادق نبودم..می دونم که چندان قابل اعتمادت نیستم..ولی باور کن شرایط طوری چیده شد که اینطور به نظر بیام...فکر کن اگه قرار نبود با این ترفند و نقشه بهت نزدیک بشم و همینطوری با هم آشنا می شدیم چقدر شرایط فرق داشت!!..من با فریب بهت نزدیک شدم اما...باشه قبول که هدف ، وسیله را توجیه نمی کنه...اما ازت می خوام باور کنی که از اینجای راه صادقم...باور کن!
سری تکون داد و با صدای ضعیفی گفت:( نمی دونم چرا اما از همون برخورد اول ناخواسته بهتون..بهت اعتماد کردم...)
نفس آسوده م رها شد.نگاهش کردم.
اما حسم می گفت که پروانه بی بال کنارم بی رمق از ادامه ، تبِ پیله تنهاییشو داره .
ذهنم به سرعت در حال سرچ جایی بود که بتونم بشینم و گوش بشم و این تراژدی خودخورانه ش را التیام بدم اما از بس اهل تفریح و گردش و رفیق بازی بودم و از بس خودم را میون کار غرق نکرده بودم !!!!، هیچ جای مناسبی را این وقت شب پیدا نمی کردم!!
-به نظرتون توکا همین تهران قبوله؟
ذهنم میون پرتگاه سوالش افتاد.
-با رتبه دو رقمی، معلومه

romangram.com | @romangram_com