#آخرین_شعله_شمع_پارت_185
برای دقایق آینده حجم وسیعی از اکسیژن را با نفس جون داری، ذخیره کردم و آروم از پله ها پایین رفتم.
-شما اینجا چیکار...
-سوار شو
روژین با لبخندی که به واسطه وسعت چهره نگران من ، تصنعی تر از تمام بازیهایش بود ، سلام کرد .
جواب سلامش به گرمی د اده شد اما چیزی از اخمهای صورتش کم نکرد.
به سمت روژین چرخیدم.
-میشه تو چند لحظه بری تو ماشینت تا من بیام
-البته
و با اجازه ای گفت و به دو به سمت ماشینش رفت.
-روژین راستگار بود؟
-اوهوم
با پوزخندی کنج لبش گفت:( پس دخترای خوشگل هم می تونند به اندازه بقیه دخترا احمق باشند)
با من بود، تموم خزعبلات و نامهربونی هاش با من بود! من همون بقیۀ جماعت دختران احمق بودم!!!
-مودب باشید
-سوار شو
-نمی تونم..من با روژین اومدم با همونم برمی گردم
چنان با سرعت فاصله مون را به صفر رسوند و دستش را پشت کمرم به فاصله حائل کرد که حتی فرصت نکردم خودم را کنار بکشم فقط سرم را به عقب کشیدم تا نوک بینی م از تماس با گردنش در امان باشه.
-برو از روژین جونت عذرخواهی کن و همراه من بیا و گرنه خودم میرم و خیلی نامهربونتر حالیش می کنم که دفعه بعد که یه دختر ساده را به اینجاها بکشونه ، من می دونم و اون!
خواستم فاصله بگیرم اما دستش هنوز با فاصله منو حصار کرده بود؛ با حرص گردن کشیدم
-من ساده نیستم یک، دو به دلخواه خودم اینجام .سه :به شما ربطی نداره
قدمی عقب نشست و با دقت میون زوایای صورتم گفت:(بابات می دونه این موقع روز داری یه جاهایی پرسه می زنی که من ِ مرد جرات ندارم اونورا برم!)
همیشه تحقیر، همیشه تحکم!
اینبار با صدای بلندتری غریدم:( بابام در جریانه وهمین کافیه ! دلیلی نمی بینم برای شما توضیح بدم دکتر کیان!)
پوزخندی زد؛ زهر!
-شانس آوردید که دو سه تا پیرمرد گذری، آمار این خونه خرابه را بهم دادند ! و گرنه که همون وقتی که پاتونو گذاشتید توش تا مثلا فال بگیرید ، رو سرتون خراب می شدم.
دوباره به سمتم هجوم اورد و قبل از اینکه حرفی بزنم با خشم بازومو محکم فشرد و از میون فک منجمدش گفت:( اگه تو همون قهوه کوفتی دارویی می ریخت و بدبختتون می کرد چی! اگه همینکه پاتونو گذاشتید تو، دو تا قلچماق می ریختند سرتون و بلایی سرتون میاوردند چی!...آخه احمق سادۀ خوش باور! من چی بگم به تو؟)
دستم را رها کرد و ادامه داد:( اومدم دم شرکت دنبالت..همون اطراف بودم می خواستم به عمو سر بزنم گفتم بیام با هم بریم..دیدم سوار ماشین این دختره شدی، گفتم داره می رسونتت دیگه ولی دیدم نه دارید بدجور بیراهه می رید اون گوشی کوفتیت هم که مدام رو سایلنته یا در دسترس نیست...هنوزم باورم نمیشه تا این خراب شده اومده باشی!)
-حق ندارید به هر بهونه ای منو تعقیب کنید
بغض ناخواسته ای توی گلوم چنگ و دندون تیز می کرد.
-حق دارم
-به چه حقی؟
-تو دخترِ یکی از آدمهای باارزش زندگیم هستی
نفهمیدم چرا از عنوان این مسئولیت بی جا بغضم ترکید.کاش جواب دیگه ای می داد!
-من ..احتیاجی ...به آقا بالاسر ندارم...
romangram.com | @romangram_com