#آخرین_شعله_شمع_پارت_174

-اووه..چه توپشم پره اول صبحی!
-شما انگار برای دعوا اومدید..کسی مجبورتون نکرده بود بیاید!
-بخواب کوچولو بابا...
تمام خشمم را توی نگاه و صدایم ریختم و گفتم:( متاسفم براتون!)
انگار اصلا حرف منو نشنیده بود!
بی تفاوت و خونسرد دست راستش را پشت صندلی من انداخت و با آروم ترین لحن مورد انتظار گفت:( طلوعی چنگ و دندون نشون دادنهای تو رو دیده؟...دیده چه جوری گارد دفاعی می گیری؟ ندیده، که اگه دیده بود کله ظهر به فکر به جا آوردن رسم ادب و نزاکت ، پاشنه خونه مردم را نمی کوبید!!)
چشمهاش با تمام زوایای روشن و تاریک نگاهش به سمتم چرخید...با همون نگاه کوتاه وسریع، معذب شدم و رو برگردوندم.
-مردک نخود!!
برای لحظه ای تصورم از طلوعی و صفت نسبت داده شده از طرف کیان ، چنان در تضاد فانتزی قرار گرفتند که بی اختیار لبخند وسیعی زدم.
-خنده هم داره..بله...
-تا دیروز که غول بود!!! الانم نخود!
توجهی به لبخندم نکرد و با همون بی رحمی و کج خلقی سر صبحش، گفت:(معلومه که خنده داره! رئیس شرکت در رکاب کارمندش !!...)
نمی دونم داشت آزار می داد یا هشدار!؟
-یک کار انسانی! کجاش مورد داره؟ فقط قسمت پُست و مقامش مشکل سازه؟
-تو مردا رو نمی شناسی!
تلخ شدم..مثل خودش.
-کاش می شناختم...راست می گی شما!! فکر کنم تنها مردی که تو این چندسال به صادقانه ترین شکل ممکن با من و زندگی م بازی کرد، حامد بود!! دردسر بود اما رو بود!
به طعنه اضافه کردم:( تحصیلکرده ها و آدم حسابی هاش که یک پازل تو در تو و مخرب بودند!)
حرفی نزد یا حرفی نداشت..سکوت کرده بود و با انگشتهای دستش ،پشت سرم، روی روکش روشن صندلی ، ضرب گرفته بود.
مدتی در سکوت آرامش دهنده ای گذشت طوریکه حس کردم پلکهام داره سنگین میشه. با ته مونده هوشیاری م ، آخرین نگاهمو به سمتش نشونه رفتم.
با همون اخم حک شده روی صورتش ، مشغول رانندگی بود..
پلکهام مقاومتم را در هم شکست و چشمهامو بستم.
*****
هومن
چند دقیقه ای بود که تو پارکینگ جمع و جور آزمایشگاه پارک کرده بودم.
چشمهامو با انگشت فشار دادم و چند بار باز و بسته کردم تا رخوت سنگین ته نشین شده چشمهام ، سبک تر بشه.تمام روز گذشته فقط یک تابلوی تکراری توی چشم و ذهنم خونه کرده بود؛ منظرۀ نگاه ناخوانا و مکث سنگینش موقع اعتراف به خواستگاری طلوعی!!..و آزاردهنده تر از اون، حس مبهمی بود که هر چند ثانیه اهمیت این تابلو را انکار می کرد.
برای رها شدن از افکارم ، به کلیشه ای ترین راهکار بی اثر پناه بردم و سرم را به طرفین تکون دادم.
اما نگاهم بی بهانه مثل تمام طول مسیر ، بی اجازه به سمت ترلان پر کشید.
سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و کیف کوچکش را بغل کرده بود و با راست ترین حالت ممکن خوابیده بود..قفسه سینه ش به آرومی بالا و پایین می شد...حتی موقع خواب هم وقار داشت!
کاملا به سمتش چرخیدم و با حس خوشایندی که از منظره وقار و ظرافت دختر مقابلم می دیدم به تماشای نفس کشیدنش مشغول شدم.
پوست لطیف و صاف صورتش زیر تیغ آفتاب ، می درخشید...ابروهای مرتب و کشیده ش ، هنوز هم از زهر طعنه های من در هم تنیده و عب*و*س بود!.
نگاهم به سمت لبهاش سُر خورد. طبیعی و خوشرنگ..مثل امروزیها نه ژل داشت نه دستکاری شده بود. ظریف اما خوش فرم. ناخوداگاه انگشتم به طمع چشیدن اونهمه لطیفی و ظرافت به سمت لبش کشیده شد..اما در فاصله چند میکرونی اش خشک شد. این دختر با تمام ظرافت جسم و ملاحت طبعش، یک روح جنگنده و سخت داشت..حریم داشت و برای حفظش می جنگید.
عقب کشیدم و سرم را به پشتی تکیه دادم. ضربان قلبم ناخواسته تند شده بود.نفس حبس شده م را چند بار پشت سر هم رها کردم.کلافه دستی میون موهام کشیدم و آروم و بی صدا در را باز کردم و پایین رفتم.
مطابق انتظارم آزمایشگاه شلوغ بود. دفترچه را تو نوبت گذاشتم و کنار بوفه آزمایشگاه ایستادم.

romangram.com | @romangram_com