#آخرین_پناه_پارت_193

- چون نمیخوام یه روزی مثله من بشکنه...اونموقع که حامیاشو از دست داد.. مثله من (با انگشته اشاره اش روی سینه اش زد) اگه ترس نبود منم ایجا نبودم ترس از دست دادن اونچه که برا مونده منو سراپا نگه داشت ..نکنه حرفای اونروزمو باور نکردی...
از اتاق بیرون زد و به دستشویی رفت انقدر تو اینه زل زد تا اشکاش و چشمم خشک شدن ..بیرون اومد چند تا نفس عمیق کشید... لیوان ابی خوردو دوباره به اتاق رفت... همه منتظرش بودند ...برگشت دوباره همون پناه همیشگی شد...
اینبار با جدیت زل زد تو چشمای راستین:
- معذرت خواهی کردی؟؟
راستین با صدای ارامی گفت:
- متاسفم..
واین معذرت خواهی جنتلمنانه پسر کوچک بود...پناه دستی روی موهای طلای پسرش کشید بغلش کرد:
- آفرین پسرم ..
رو به جمع گفت:
- خب اگه ممکنه بریم چون من باید برای 8 خونه باشم...
همه بلند شدند...بعد از بستن قرار داد ..سامیار پناه و به خونه شون رسوندو خودشم رفت...
راستین به سمت پدرش دوید...رادین اغوش باز کرد و بغلش کرد ..بعد از تعویض لباس هاش پیششون رفت شام خوردن وجلو تی وی نشستن و در مورد فیلم حرف زدند وپناه هرچه در مورد کارا بود گفتو در اخره ادرسو جلو رادین گذاشت...رادین ابرو هاش بالا پرید...
- خب من یه ویلا همون نزدیکیا میخرم بابا اماده اید...؟؟
- من نمیام نمیخوام مزاحم بشم
- این چه حرفیه باید بیاید..
قرارشد فردا بعد ازاومدن طاهره خانوم اینا مهبد دنبال کارای شمال بره..
***
بعد از چهار سال این اولین باری بود که یاسیو میدید... این چهار سال زیادی بزرگش کرده بود...وجای تعجب، بودن امیر باهاشون بود اخه قرار نبود بیاد...همه به خانوم خونه وپدرش سلام کردند مهبدو امیروشوهر طاهره ساکارو به ساختمون پشت که برای مستخدمین بود بردند وپناه برای نشون دادن خونه با شیرینو طاهره خانوم صبا یاسی همراه شد رادینو اردوانم بیرون موندن..از طبقه پایین شروع کردو همه جا رو بهشون نشون داد از اول تا اخر یه نگاهم به یاسی نداخت... طبقه اخرو که به پایان رسوند سامیار راستین به بغل با بقیه بچه ها اومدن بالا... با دیدنشون ابرو بالا انداخت راستین تو بغل سامیار جیغ زد

romangram.com | @romangram_com