#آخرین_پناه_پارت_192
سامیار اخم کرد... پناه با پوزخند ادامه داد:
- تمام اموال مامانم مصادره شد...
همون موقع صدای شکستن اومد همه به سمت راستین برگشتن که که با غرور گوشه ای کنار گلدان شکسته شده ایستاده بود..پناه به سمتش دوید :
- چی شد؟؟
راستین با همون غرورش گفت:
- مولجه رو کشتمش با این...(مورچه)
وبه گلدون اشاره کرد ...پناه چشماش چهار تا شد.. دست به کمر شد:
- کاره خوبی نکردی گلدونو شکستی بدو از خاله و عموها معذرت خواهی کن...بدو راستین...
اشک تو چشمای مغرور بچه حلقه خورد..سامیار به سمتش اومد بغلش کردو رو به پناه گفت:
- تو چند بار معذرت خواهی کردی که از بچهت توقع داری.. اصن کار خوبی کرد...
ودستشو قد کرد:
- بزن قدش ...کشتیش
پناه با دهان باز به سامیار نگاه میکردو سامیار به چشمان زلال وشیطانی که جای چشمان گذشته را گرفته بود او تنها با این چشمان میتوانست پناه را فراموش کند وعمو شود عمویی مهربون...
اما پناه کنار نکشیدو گفت:
- اینجوری بدتر میشه سامیار ازش طرفداری نکن..
سامیار تو چشماش زل زد:
- چرا نمیذاری اینم یکی مثله خودت شه؟؟؟
بی توجه به چشمانی که نگاهشان میکردند گفت:
romangram.com | @romangram_com