#آخرین_پناه_پارت_184

بعد با دستما صورتشو پاک کردو گفت
- یعنی میخواید بگید پناه تمنا هستید؟؟؟
لبخند مرموزی زدو گفت:
- ایشون که الان لندن هستند..
پناهم با تمسخر لبخندی تحویلش دادو گفت:
- منم گفتم که به تازگی از خارج اومدم از لندن...
متعجب از اینکه مگه تا به حال عکساشو ندیده..بهش نگاه کرد...
- این موضوع به زودی مشخص میشه اخه قراره ما با گروه شون قرارداد ببندیم...
- هر جور مایلید من دیگه میرم ..
زن با نگرانی گفت:
- کجا ناهار در خدمتیم
- ممنون اما خانواده ام منتظرمن خوشحال شدم از اشنایی تون ...
وبدونه هیچ دست دادنی به سمت خرجی راه افتاد انها هم اورا تا دم در بدرقه کردند...
به سمت خونه روند ...از اینکه اون حرفا رو به نیره زده بود راحت شده بود ... اما به خاطر پاهاش خیلی ناراحت بود...سعی کرد اهمیتی نده ناهارو با پدرشو راستین خورد رادین با اجازه اش خواسته بود که طاهره اینارو بیاره پناهم قبول کرده بود..فردا قرار بود که طاهر وشوهرش یاسی شیرین و صبا بیان... عصر بود تو باغ داشتش با راستین بازی میکرد...با صدای راستین به پشت سرش نگاه کرد...
- سلام عمو سامی...
سامیار به اسم مخففش که از زبان راستین خارج شده بود لبخند زد پناه با استرس به سمتش رفت...
نیم ساعت قبل:
(جلالی با تامل پرسید:

romangram.com | @romangram_com