#آخرین_پناه_پارت_185
- خانوم تمنا برگشتند دیگه درسته?????????
لعیا جواب داد:
- بله
- خب پس به ایشنونم زنگ بزنید بیان تا درمورد قرار داد بیشتر حرف بزنیم وهمین جا کارو تموم کنیم من چند روز پیشم باهاتون حرف زده بودم..
لعیا نگاهی به سامیار انداخت از چند روز پیش که پناه سامیارو بیرون برده بود سامیار کم حرف تر شده بودو پناه هم به هر دلیلی میپیچوندش.. بامکث مبایلشو برداشت وبه پناه زنگ زد..بعد چند بوق صدای تو گوشی پیچید:
- بله لعیا
- سلام خوبی زنگ زدم بگم میتونی بیای دفتر اقای جلالی تشریف اوردن برای بستن قرار داد..
- چند دفعه بگم منو ول کن
- اخه پناه...
صدای بوق توگوشش نشست نگاهشو به سامیار انداخت که به میز زل زده بود... جلالی گفت:
- چی شد نمیان..
وهمه سامیار نگاه کردند میدونستند که سامیارم از این تصمیم پناه خبر داره صدای پناه تو گوشش نشست:
- ...همونطور که دیشب فهمیدی میخوام بیام تو گروه اگه نتونی تحملم کنی قول میدم نیام اما به کسی چیزی نگو بذار هم فکر کنن ما هنوزم مثله قدیم دوستیم....
لبخندی زد وگفت:
- تا شما قهوهتونو بخورید من خانوم تمنا رو میارم...)
- خوش اومدی...
سامیار لبخندی زدو گفت:
- گروه شش استاره همیشه شش استار میمونه پناه بیا بریم..همه منتظرتن..
romangram.com | @romangram_com