#آخرین_پناه_پارت_183

پناه از این بر خورد متعجب شد..لبخند ساختگی زد وخواست به بهونه ماشین بره:
- اخه ماشین..
- ماشین !!!مش باقر درو باز کن خانوم ماشینشو بیاره داخل
- اخه...
- اخه نداره گلم...
هرچند میتونست همون جا بیخیال همه چیز شه وبره اما میخواست از اینهمه اصرار بی جا سر در بیا برای همین راه افتاد از اول تا اخره پسره با چشمای باز وگرد بهش نگاه میکرد .. وقتی با فراری زرد رنگش وارد حیاط شد زن هم چشمایش گرد شد اروم به پسر زدو گفت:
- هم خوشگله هم پولدار خارج رفته هم هست مخ شو میزنی فهمیدی من غیره این برات دختر نمیگیرم...
پسرم که انگار از اینهمه مزیت راضی بود بله کشیده ای گفت .. ماشین خودشم داخل اورد یه لحظه از داشتن همچین ماشینی ناراحت شد ماشینش یه دهم ماشین دختره هم نبود با خودش گفت شاید برای پدرش باشه اما این باز هم چیزیو تغییر نمیداد.... پناه رو به سالن خونه راهنمایی کردن زن گفته بود که داخل بیا با نیره حرف بزن اما خودش کنار پناه نشستو به نیره دستور پذیرایی داد:
- خب عزیزم چی میخونی..
- فوق لیسانس سینما دارم
- وای چه عالی یعنی الان بازیگری
- نه تئاتر کار میکنم...
- سپند من کارگردانه...
سپند روبه روشون نشستو بالبخند گفت:
- کجا کار میکنید؟؟
- من تو گروه 6استار بودم..
یهوه شربتی که خورده بود پاشید بیرونو با تعجب گفت
- چی؟؟؟

romangram.com | @romangram_com