#آخرین_پناه_پارت_180

سامیار با اخمی غلیظ گفت:
- خب که چی؟؟؟
- برای اینکه منو از حافظت بیرون کنی بهت کمک میکنم باید یه چیزایی بهت بگم اگه حرفامو بشنویی مطمئنم حتی ازم متنفر میشی اما باید قول بدی که این راز پیش خودت بمونه همونطور که دیشب فهمیدی میخوام بیام تو گروه اگه نتونی تحملم کنی قول میدم نیام اما به کسی چیزی نگو بذار همه فکر کنن ما هنوزم مثله قدیم دوستیم....
اشکاش روی گونه اش راه باز کردند با دستمال جلوشونو گرفت سخت بود اعتراف ناجوان مردانه اماباید سامیار فراموشش میکرد این به نفع سامیار بود ..
- اگه یادت باشه من از اول آدم عادی نبودم پس حتما یه جای کار میلنگید نمیگم همه پولدارا خلافن اما خب من از اون دسته ای بودم که پولشون کثیفه ...
پناه تو دلش گفت:بابا خوشحالم که از اون پول وارد زندگیم نکردی...
سعی کرد جدیو خبیث حرف بزنه...:
- تو میدونی قیمت یه ادم چقدره؟؟؟؟..نچ اما من میدونم(میدونست؟؟؟؟؟) کلیه کبد چی؟؟؟ یا یه کیلو کراک..شایدم یه تن..
سامیار با چشمای گرد به این دختر خبیث نگاه میکرد.... امکان نداشت این چشما هنوزم مثله همیشه زلال بود..
- تو میدونی مامان من الان چرا زیره خاکه فکر میکنی با ماشین تصادف کرده ..اما اشتباه میکنی ...به جرم قتل..قاچاق اعضای بدن ..دختر ....مواد...رفت بالای دار....
سامیار با لکنت گفت:
- چرت نگو پناه....
خنده ای کردو گفت:
- اگه میخواستی با من ازدواج کنی اگه خیلی پا پیچ میشدی اینا رو بهت میگفتن اونموقع تو دوتا راه داشتی یا اینکه با من از دواج کنیو ادم بدزدیو کلیه دربیاری یا نه یه گوله حرمت میکردنو...اینارو گفتم که بدونی شانس اوردی ..نباختی بردی...خوشحالم که بردی...
بلند شد سامیار دنبالش دوید:
- واسا ببینم چرا چرت میگی...مگه من بچه ام که گول چرتو پرتاتو بخورم..واسا ببینم پناه...
- چرت نی حقیقته...
از کافه بیرون اومد تو ماششینش نشست وبه سمت بام تهران روند ...نمیدونست چرا این حرفا رو زد ... اصلا چرا رفت اما دیگه کار از کار گذشته بود....

romangram.com | @romangram_com