#آخرین_پناه_پارت_179
- چقدر به هم میان ...چقدر شبیه همن..یه خانواده خوشگلو شبیه هم...
شروین اهنگ گذاشت اول زوجا رقصیدن بعد پناه با پدرش رقصید ..اردوان از اینکه قرار بود یادگار عشقش کنارش بمونه خوشحال بود وهمینطور یادگار برادرش اردلان..پناه کپی عموش بود از نظر شوخ طبی اما غرورو تحکمش در حرف زدن ضایع کردناش وناز ریختنو عشوه هاش شبیه آیه بود یه لحظه فکر کرد داره با آیه تو عروسی اردلان میرقصه..اون زمان ها چقدر خوشبخت بود...
در گوشه ای دیگه سامیار گرفته نشسته بودو به بقیه نگاه میکرد که باهم میرقصیدن..نمیدونست از اینکه قراره پناه بمونه خوشحال باشه یانه ... اما اگه پناه نبود شاید خیلی بهتر میشد....
گرفته بودنه سامیاروشروینم فهمید چند باری با اونحالش باهاش شوخی کرد اما سامیار تغییری نکرد..
پناه از لعیا هم دلیل گرفتگی سامیارو پرسید ولی لعیا پیچوندش...
لعیا مقابل سامیار نشست:
- چرا اینجوری میکنی نمیدونی پناه دیشب چند بار پرسید چته...تورو خدا سامیار...
سامیار با عصبانیت گفت:
- فکرکردی من خوشم میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دسته خودم نیست ..میفهمی؟؟؟.. .تازه داشتم عادت میکردم چرا برگشت؟؟؟؟؟چرا؟ ...اصلا چرا..مگه اون نمیدونست من چقدر دوستش دارم هاااا.. بعد چهار سال برگشته بمونه که چی؟؟؟؟ منو چز بده منی که لب به الکل نزده بودم توعروسیش خوردم براچی؟؟؟برا اینکه نمیتونستم ببینم کناره یکی دیگه است...
تقه ای به در خورد...بعد در باز شد وجلو چشمای متعجبشون پناه وارد اتاق شد...همه حرفاشنو شنیده بود داغون بود با صدای گرفته ای سلام کرد لبخندی زدو گفت
- سامیار من باهات کار داشتم وقت داری؟؟...
جوری رفتار کرد که انگار چیزی نشنیده واز قبل برای دیدن سامیار اومده لعیا با چشمو ابرو بهش گفت که بره ... سامیارکتشو برداشتو گفت:
- بریم
..سوار ماشین پناه شد ...پناه جلو یه کافه ایستاد ...پیاده شدن دوره یه میز نشستند سامیار با لبخند ساختگی پرسید:
- چیزی شده پناه..
- اتفاقا اومده بودم همینو از تو بپرسم اما خب یه چیزایی شنیدم..
ابرو سامیار بالا پرید ...
- میدونی سامیار من همیشه به چشم یه دوست بهت نگاه میکردم رفتاتم میدیدم کور نبودم اما خب نمیتونستم جدی باهات رفتار کنم...مثله بقیه باهات رفتار کردم ...دلم نمیخواست ناراحت بشی وقتی عروسیم اومدی خوش حال شدم که با این موضوع کنار اومدی ...
romangram.com | @romangram_com