#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_99

ـ آیدا ...عزیزم بلند شو ..
دستشودورشونه هام انداخت کمکم کرد روی مبل نشستم ...دوباره گفت :
ـ آروم باش ...آروم نفس بکش ...
نا خواسته سرم توسینش نشست .اونم تکان نخورد.آرام پشتمو ماساژداد.کمی آرام شدم .گرمی بدنش دلمو یه جوری می کرد نمی دونم چه جوری ؟ولی هرچه بود .ترس آمیخته باآرامشی بود که غول بیابونی بهم داد.صداش توگوشم پیچید .آرومو آرامش دهنده ..
ـ باشه حالا آروم باش تا فردا ببینم چکار می تونم بکنم ...
صدای در ورودی بلند شد.
ـ آقا...اجازه هست بیام داخل ...
سرمو از سینه آیدین بیرون آوردم ..
ـ بله بیا ..
معصومه خانوم سلام دادوارد خونه شد یه راست رفت آشپز خونه ...کمی حالم بهتر شده بود از جام بلن شدم .با صدای آرامی گفتم :
ـ می شه برم اتاقم ؟
سرشو تکان داد .

romangram.com | @romangram_com