#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_98

خدا زن عمومو لعنت کنه که بااین ازدواج زورکی تنها تفریحمو ازم گرفت...تنهادلخوشیمم ازدستدادم .
با فوت بزرگی نفسموبیروندادم لباموقفل شدتکان می خورد دیگه طاقت نیاورم اشکام سرازیر شدن .
با تعجب گفت:
ـ گریه می کنی چرااا؟
باگریه جواب دادم
نمی خوام از اون مدرسه برم اونجاتنهاجایی بود که بدبختیاموازیادمی بردم ...من می خوام پیش دوستام باشم...
فین فین کردم ...
آ خه چرا منو مجبور کردی ؟چرا ساغرو مجبوربه ازدواج نکردی ؟
هق هقهالم زیاد شد.راه نفسم تنگ شده بود .بعد از مرگ خانوادم هروقت عصبی می شدم .دچار نفس تنگی می شدم .از جام بلندشدم تا کمی نفس بگیرم ولی فایده نداشت .آیدین باهمون اخم نگام می کرد .انگار از حرفام عصبانی شده ....عصبانی شده به درک دیگه نمی تونست حرف بزنم بازانو نشستم روی زمین دست بردم یقه ی لباسمو چنگ زدم .می خواستم پارش کنم تا شاید.نفس راحتی بکشم . ..آقای مغرور تاز متوجه حال من شد .بازانو کنارم نشست دستشو پشتم گذاشت با صدایی که ناراحتی توش موج می زد گفت :
ـ آیدا...چی شدی .؟ از جاش بلند شد به طرف آشپزخونه دوید کمی بعدبایه لیوان آب برگشت..کمی آب به صورتم زد .با لحن مهربانی گفت:
ـ آیدا ...کمی آب بخور...
لیوان آبوکنارلبم گذاشت وادرم کرد آب بخورم .کمی آب ریخت تو دستش کشید به صورتم ...چرانگاهش عوض شد ؟

romangram.com | @romangram_com