#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_100
ـ البته می تونی بری ...
بی حوصله از پله ها بالارفتم .وارد اتاقم شدم .یه راست رفتم تو حمام ...حمام نبود به اندازه پزیرایی خونهی عمو بود.یه وان بزرگ روشویی بزرگ وتمیز توالت فرنگی ...
تو فیلمادیده بودم ولی هیچ وقت فکرشو نمی کردم که یه روز این چیزا مال من بشه بدن خسته وافسردمو زیر دوش آب گرم رها کردم ...راستش از وان می ترسیدم ...برای همین دوشو ترجیح دادم .شوستن موهام برام سخت بود دیشب از بس این آرایشگره تافت خالی کردروش شده چوب خشک .بعد از حمام خودمو روتخت گرمو نرم رها کردم ...آ خیش خیلیم بد نشدازدواج بااین غول بیابونی ...غذای خوب جای خوب تازه مجبورنیستم این خر کار کنم ...
تمام روز در سکوت گذشت .شب موقع خواب دوباره از خواب پریدم آیدین چراغ خواب تو اتاقم گذاشته بود ولی من می ترسیدم آرومو بی صدا پتوموجمع کردم رفتم پشت دربسته ی اتاق آیدین نشستم کمی بعد به خواب رفتم صبح قبل ازآیدین از خواب بیدارشدم .وبرای مدرسه خودمو آماده کردم .تودلم آشوب بود اگه نزارن بمونم دیگه درس نمی خونم ...
از اتاق زدم بیرون آیدین هم همزان آمدبیرون ...مشغول بستن دکمه ی کتش بود ...وای ...کت وشلوارت توحلقم ..انگار می خوادبره عروسی ...بلاخره دست ازدیدزدنش برداشتم .سلام دادم
ـ سلام ...
نگاه گذرایی به من کرد
ـ سلام صبح بخیر زودباش دیر می شه
قبل ازمن ازپله هاپایین رفت منم عین جوجه اردک دنبالش .لامصب عجب خوشتیپه ...
موقع خوردن صبحانه تو فکرای بودم که چطور باید ای همه راهو برم مدرس هیچی پول نداشتم ...که کمی از مسیروباماشین برم تازشم من که راهو بلد نیستم ...باصدای آیدین از فکربیرون آمدم
ـ زودباش دیر شد .
از جام بلند شدم دنبالش وارد پارکینگ شدم .
romangram.com | @romangram_com