#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_95
اخمی رو پیشونیش نشست.
ـ مگه نمی گم غذاتو بخور
با بغضی که گلومو فشار می داد با.صدای آرامی گفتم :
ـ آخه وقتی می بینم که همه چطور دست به سینه جلوت وایمستن من ...منم ...
نذاشت حرفموادامه بدم اخمش بازشد.دستای کوچیک وظریفم زیردستای بزرگ مردونش گم شد لبخندی زدبه چشمام خیره شد باصدای آرامی گفت :
حساب تو بااونا فرق داره تو زن منی خانوم این خونه ای درسته اتاقمون از هم جداست ورابطه ی بین ما نیست ولی من شوهرتم وظیفه دارم هرچی بخوای برات فراهم کنم .درسته علاقه ای بین مانیست ولی می تونیم مثل دوتا دوست کنارهم زندگی کنیم ...
کمی مکث کرد
ـ فقط یه چیزی که برام خیلی مهم وهیچ رقمه ازش کوتاه نمیام اینه که به حرفم گوش ندی سرپیچی کنی وای به روزی ببینم که کاری برخلاف میل من انجام دادی...
وای خداچرااین مرد اینقدر جدیه ؟خدابه دادم برسه ...درسکوت غذامونو خوردیم بلندشدم میزوتمیزکنم دستمو گرفت.
ـ این کارتونیست خودشون میان تمیز میکنن.
ـ آخه ...اینجوری نمی شه
دستم کشیداز آشپزخآنه بیرون رفتیم
romangram.com | @romangram_com