#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_94

رو کرد به معصومه خانوم ..
ـ شما می تونید برید ممنون
معصومه خانوم لبخندی زد...
ـ چشم آقا پس اگه کاری داشتید خبرم کنید
آیدین فقط سرشو تکان داد .معصومه خانوم وآرزو از منم با احترام خداحافظی کردن رفتن .آیدین گفته بود دوست نداره خدمه زیاد توخونه باشن .

وا...یه شبه چه مهربون شد ...مردشورتوببرن گنده بک
به خودم مسلط شدم لبخندزورکی زدم.
ـ آه...بله می شینم.
چون خیلی گوشنم بود...ولی چه کنم که حضورش...نگاه سنگینش برام خیلی سخت بود .با قاشق دستم برنجوزیرو می کرد .یه قاشق برنج ریخت روبرنجم.
ـ بخوردیگه تاکی می خوای از غذا خوردن پیش من خجالت بکشی.؟ باید به حضور من کنارت عادت کنی ...


romangram.com | @romangram_com