#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_93
سرشوبه صورتم نزدیک کرد.
ـ آخه تادیروز شصت متر زبان داشتی ولی حالا همش باسرحرف می زنی...
سرشو نزدیکترکرد فاصله ی صورتمون کمتر از یه وجب بودچشماشوریز کرد.
ـ جان من زبانتودر بیار ...
از این همه نزدیکه دلهره گرفته بودم .ولی خیلی زود تبدیل به همون دختر نترس شدم زبانمو بیرون آوردم
ـ آآآآآآآآآ... زبونم سرجاشه نگاه
باقه قه خندید بازومو گرفت وارد آشپزخانه شدیم ..
آرزو صندلی عقب کشید
ـ بفرمایید خانوم...
وای خدادارم گیج میشم چطور ممکنه یه شبه بشم خانوم خونه به این بزرگی تادیروز مثل سگ توخونهی عمو جون می کندم...ولی امروز ....همه منوخانوم صدا می کنند.
دستی مردانه دورکمرم حلقه شد.نگاهم به سمتش چرخید آیدین بالبخند گفت :
ـ عزیزم چرا نمی شینی ؟
romangram.com | @romangram_com