#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_92
لبخندآرزورو بالبخندجواب دادم...آیدین روبه مادرودختر کردوگفت:
ـ آیداجان هنوز سال سوم دبیرستانه درس می خونه حواستون بهش باشه کموکسری نداشته باشه در ضمن وقتی من نیستم حرف حرف خانومه
هردو سر به زیر چشمی گفتن وارد آشپزخانه شدن .
من از این همه تغییر تو زندگیم گیج بودم .گرمی بازوان قوی آیدین روشونه هام لرزه به اندامم می انداخت...
آیدین روبه من گفت:
از امروز توخانوم خونه ای سعی کن بچه بازی در نیاری واز رابطمون باکسی حرفی نزنی که بدجور عصبانی میشم حالابریم نهار...
فقط باسرجواب دادم ...خاک برسرت آیداکه لال شدی ...چندقدم مانده به آشپزخانه آیدین خودشوجلوکشید .از ترس خشکم زد زیرچونمو گرفت وگفت:
نبینم بگی سیرم خجالت مجالتم بزارکنار ...باشه
دوباره باسرجواب دادم اخمی کرد وگفت:
ـ آیدا زبانتودربیارببینم
باتعجب گفتم :
ـ زبانم....چرا؟
romangram.com | @romangram_com