#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_88

منظورمو نفهمیدی؟
سری تکان دادم نه ...
دستی توی صورتش کشیدنفسشوفوت کرد کلافه گفت:
ـ وای توچقدرخنگی ...منظورم مراسم شب ازدواجه../
سرمو پایین انداختم
ـ من خنگ نیستم تازه متوجه حرف شماشدم باشه چیزی نمی گم .
لبخندی زد.
شماره خونه ی عمو گرفت .گوشی رو پخش گذاشت ...چقدرفضوله بعد به زن عمو می گه فضول...
گوشیوداددستم....بعداز چندبوق زن عمو گوشیو برداشت.
ـ الوبفرمایید..
ـ نگاهم به آیدین بود.
ـ الوسلام زن عمو..

romangram.com | @romangram_com