#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_87

ـ من دوست ندارم زمانی که خونم کسی تو ساختمان باشه برای همینم قبل ازاینکه من بیام مستختمین کاراشونو می کنند ومیرن خونه اشون که ته باغه .
روی پله آخرایستاد من که از پله ه پایین آمدم صدام کرد
ـ راپانزل....
چشمام گشاد شد ایستادم بامن بود ..؟با تعجب نگاش کردم .بلند خندید...
ـ چیییه...از اسم جدیدت خوشت نیامد ؟
چیزی نگفتم ادامه داد
ـ زن عموی فضولت ازصبح چندبارزنگ زده می خواست از حالت باخبر بشه...
کمی مکث کردو ادامه داد
ـ اگه درباره ی دیشب چیزی پرسید بگوهمه چیز خوب پیش رفته ...
این داره چی میگه چی خوب پیش رفته ....باتعجب پرسیدم
ـ چی خوب پیش رفته؟من که دیشب بااون صداهاخیلی ترسیدم...
دستی توی موهای خرمایش کشید.چشمااشوریزکرد.وگفت:

romangram.com | @romangram_com