#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_86

سرشو کج کرد ووارد اتاقش شد .کلافه شدم وای خدااین دیگه خیلی بچس باید بزرگش کنم.******

[[آیــــــــــــدا]]
بعداز ضایع شدنم رفتم خودمو روتخت گرم ونرمم انداختم نمی دونم چقدر خوابیدم باصدای بلندی باشدت چشمامو باز کردم ..یا خدا این چیه دیگه…تندی از تخت پایین آمدم رفتم کنار پنجره کسی از درخت کنار پنجره بالا آمده بود داشت شاخه های درخت ومی برید .آیدین دست به کمر داشت می گفت ـ تاجایی که امکان داره شاخه هارو کوتاه کنه .نگاهی به من انداخت ورفت .
دیدی به حیاط خونه انداختم.حیاط که چه عرض کنم باغ بزرگی پراز گل ودرخت.که زیر برفهای سفید پنهان شده بودن .ته حیاط خونه ی کوچکی دیدم که با این ساختمان خیلی فاصله داشت .همین جور مشغول دیدزدن بودم که با صدای بمو مردانه ی آیدین برگشتم
ـ به به خانوم خانوما بیدارشدی؟
از پنجره فاصله گرفتم به ساعت روی دیوار نگاه کردم .وای ساعت یکه چقدر خوابیدم ...خوبه که جمعست...
لباموگاز گرفتم سرمو زیر انداختم .
ـ ببخشید ...نمی دونم چی شد اینقدر خوابیدم
یه دستشو توجیب شلوار اسپرتش کرد فاصله شو کم کرد گفت:
ـ درختی که تورو ترسونده بود قطع کردم.دیگه شبا راحت بخواب...صبحانه که نخوردی زود بیاپایین که نهار حاظره باید کارکنان خونه روبهت معرفی کنم.فقط نمی خوام باهاشون گرم بگیری فهمیدی..؟
از اتاق رفت بیرون منم بدون اینکه حرفی بزنم رفتم دست ورومو شستم.دنبالش رفتم کنار پله هاایستاده بود.همراهش ازپله هاپایین رفتم...دوباره گفت :

romangram.com | @romangram_com