#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_85

ـ نه خاموش نکن ...
کمی نگاهم کردواز اتاق رفت بیرون...هرچقدتوتختم غلط زدم خوابم نبورد هنوز شاخه های درختهاخودشونو محکم به شیشه می کوبیدن .باترس از اتاق زدم بیرون کمی اطرافمو نگاه کردم .دراتاق منو آیدین باهم چند سانت فاصله داشت .پشت در اتاقش نشستم زانوهاموبغل کردم سردم بود ولی اینجا حداقل کمی به این مرد مغرور نزدیگ بودم وکمتر می ترسیدم .*************

[[آیدیــــــــــن,]]***
چند وقتی بودکه بابا بهم فشار می آورد که باید ازدواج کنم .مدام از ایتالیا زنگ می زد .مامانم که بادلواپسی ازم می خواست دوباره ازدواج کنم ...بله دوباره ...چطور می تونستم بعداز خیانتی که زنم کسی که عاشقش بودم درحقم کرد دوباره ازدواج کنم دیگه به هیچ دختری اعتماد ندارم .بعداز کلی کلنجاررفتن باخودم بلاخره تصمیم گرفتم کسی رو برای ازدواج انتخاب کنم ..آقای امینی وکیل ومشاور شرکت که آدم خوب ومطمعنی بود چند نفر ازدخترهای پول دار وهمسن یا نزدیک به سن من معرفی کرد ..اما من فقط می خواستم بابا دست از سرم برداره قصدم ازدواج واقعی نبود.باید کسی رو پیدا می کردم هم خونم بشه ...برای همینم دخترهای پولدارورد کردم از آقای امینی خواستم از بین دختر کارگرهای شرکت که کم سن وسال باشه کسی رو پیداکنه. که به راحتی بتونم کنترلش کنم.
وقتی رفتیم خواستگاری دخترآ قای کریمی واون با پرویی کامل از مقامی که من داشتم چشم پوشی کردوسینی چاییوخالی کردروپام می خواستم از عصبانیت خودشو خانوادشو پودر کنم .مشغول تکاندن شلوارم شدم دختری روبروم ایستاد دستمالی دستم داد .نگاهم با نگاه طوسی رنگش گره خورد .دختری بالباس کهنه لاقر غم عظیمی که تو نگاهش بود .آتیش دلمو خاموش کرد ..از امینی خواستم دربارش بپرسه ...وقتی فهمیدم که کیه تصمیم گرفتم خواستگاری امشب وبی خیال بشم ..بعد از کمی تحقیق کردم دربارش چندروز تعقیبش کردم .باورم نمی شدتواین سرمای زمستان فقط بامانتوی ساده ای بدون لباس گرم مسیر طولانی راازمدرسه تا خونه رو پیاده رفت وآمد می کرد توی سرما دستاشو زیر بغلش می گرفت بعداز جداشدن از دوستاش به سرعت زیر شلاق برف وبارون راه می رفت ...بله گزینه ی خوبی بود هم کم سن بود هم اینکه کسی رو نداشت .پس راحت می تونستم .کنترش کنم .کمی دلم براش می سوخت خیلی راحت قبول کردکه رابطه ای نداشته باشیم ...فکر کنم به خاطر ترسش بود .وقتی از شدت ترس جیغ می کشید دلم بیشتر براش سوخت .صبح که از خواب بیدار شدم درو باز کردم برای صبحانه برم پایین.درو که باز کردم .تالامپ...آیداافتاد تواتاق همون لحظه فهمیدم به خاطر ترسش پشت در من نشسته.
از خواب پرید سریع سرپاایستاد باصدای لرزون
ـ سلام.
دستش وماساژداد...بااخم بهش گفتم
ـ اینچا چکارمی کنی؟
چشمای خواب آلودشوماساژداد .هول شد
ـ هیچی ببخشید...

romangram.com | @romangram_com