#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_84

باترسنگاش کردم اشکام خشک شده بودولی بدنم می لرزید
ـ نه نمیام می ترسم
ـ گفتم که نا من هستم از چیزی نترس باید ببینی تا ترست بریزه دستامو دور کمرش گرفتم اونم حصار دستشو تنگ تر کرد ومنو محکم بغل کرد .چشمامو محکم بسته بودم
ـ آیدا چشماتو باز کن نترس من کنارتم بین شاخه ی درخته که به شیشه می خوره
روبروم ایستاد کمی از هم فاصله گرفتیم شونه هامو گرفت.تو چشمام خیره شد
ـ آیدا ...پس اون دختر شجاع که حریف یه مرد بود کجاست.ترس به خودت راه نده
بااینکه علت ترسمو دیده بودم باز لرزیدم چونم لرزید با بغض گفتم:
ـ من ..من برق وروشن گذاشته بودم.ولی دیدم خاموشه
ـ برقو من خاموش کردم .وقتی دیدم روشنه آمدم ببینم چرا نخوابیدی دیدم خوابی منم چراغو خاموش کردم.
از اتاق بیرون رفت بعدازچنددقیقه بالیوان آب برگشت .گرفت طرفم
ـ بیا کمی آب بخور بعد آرام بگیر بخواب.
کمی آب خوردم بافین فین رفتم روتختم امروزعجب روز گندی بود .تودرگاه ایستاده بوددست برد برق وخاموش کنه باترس گفتم :

romangram.com | @romangram_com