#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_83

بدون حرف برگشتم اتاقم عجب خشکه...لباسموعوض کردم خودموانداختم روتخت.چهراحته بعدازسالها اولین بار تنهامی خوابم ..
آیدادیگه بزرگ شدی ترسوکناربزارراحت بخواب .خودمودلداری میدادم.
بعداز اون تصادف وحشتناک که من چندساعت تو تاریکی باجسم بی جان باباومامان تنها بین درختامونده بودم از شب تاریکی می ترسم البته زنمو هم همیشه مراواز از چیزهای وحشتناک می ترسوند ..اما حالا باید به ترسم غلبه کنم آیتلکرسی وچهارقول وخوندم برق اتاق وروشن گذاشتم چون خیلی خسته بودم زودخوابم برد نمی دونم چقدر خوابیدم که باصدای وحشتناکی از خواب پریدم...یه لحظه فراموش کردم کجام حواسمو جمع کردم .برق جرا خاموشه؟یکیداشت محکم به پنجره می زد آخه کیه که دستش به طبقه یدوم می رسه ترس تمام وجودمو گرفت .با صدای بلن جیغ کشیدم بدنم می لرزیدتعادل نداشتم از تخت افتادم پایینجیغ زدم جیغ بنفش برق روشن شد آیدین سراسیمه وارد شد من همچنان جیغ می زدم خودشو به من رسوندو بغلم کرد اینقدر ترسیده بودم که به سینه ی برهنه ی آیدین چنگ می زدم می خواستم توبغلش حل بشم .منو ازخودش جدا کردبافریادش به خودم آمدم.
ـ آیدا ...آیدا آروم باش ..آیداااساکت باش ببینم چی شده ؟
انگار فریاد ونعره ی آیدینو لازم داشتم .دیگه جیغ نزدم.بادستای لرزان به پنجره اشاره کردم.بریده بریده گفتم:
ـ ی...ی...یکی اونجاست.داره ...داره می زنه به شیشه
سرم کنارتوگردنش بود نگاهی به پنجره کرد آروم کنارگوشم گفت:
ـ آروم....هیششش...نترس من پیشتم.
از من جداشدنمی خواستم ازش جدا بشم .
ـ آیدا همینجا بموننترس...
رفت کنار پنجره سریع پرده روکنارزد.بادقت همه جارو نگاه کرد.باکمال تعجب دیدم داره می خنده آمد دستمو گرفت از جا بلند شدم
ـ بیا ...بیاببین چی تورو ترسونده

romangram.com | @romangram_com