#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_81
ـ بله چیزی میخوای ...؟
وای چشمام داشت از حدقه درمیامد.لباس تنش نبود یه شلوارک سفید باخط مشکی پوشیده بود .من بی چاره ام هیکل ندیده خشکم زد.سرمو انداختم پایین ..کاش دست بزنم ببینم پفکیه یاصفته ....خخخخخ
چطوری بهش بگم ...خجالتو کنار بزار هرچی باشه حالامحرمته مثلاشوهرته ها ...ندیدبدید..خاک برسر
منتظر دم درایستاده بود بعدازاینکه خوددرگیریم تمام شد.
ـ چیزه ...ا...هیچی ببخشید.
سرمو به طرف اتاقم کج کردم .چکارکنم خو...روم نمیشه...مچ دستم گرفت .
ـ چی می خواستی بگو...
کمی منومن کردم دستموبردم پشتم
ـ راستش ...بند...بندلباسم باز نمیشه
اخمی کردمنو کشوند تواتاقش پشتم ایستاد از توآینه میدیدمش حسابی کلافه شده بود.
ـ لعنتی بازنمیشه ...چه احمقی اینو بسته
خودموکنترل کردم بااین حرفش نخندم...
romangram.com | @romangram_com