#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_80
ـ ببین هیچ اتفاقی بین ما نمی افته یعنی چیزی که حالا داری ازش می ترسی ومیلرزی به خاطرش ...پیش نمیاد .تو مثل خونه ی عموت همچنان دختر می مونی من فقط سرپرستتم .حالا متوجه شدی؟
یهویی از خوشحالی چشام گشادشدنتونستم خندمو پنهان کنم.دودستموبه هم کوبیدم یه نفس عمیقی کشیدم گفتم
ـ وای چه خوب داشتم میمردم از ترس حالا که اینجوری تا آخر عمر چاکرتم به مولا..
خندش گرفت..ولی خیلی زود خندشوجمع کرد ..
ـ درست حرف بزن بازکه زبان درآوردی ...
وای خراب کردم لبمو گاز گرفتم
ـ ببخشید تکرارنمی شه..
از جاش بلندشد.
ـ فکرنکنم .اتاق بغلی اتاق منه کاری داشتی خبرم کن .وقتی آرایشگاه بودی لباساووسایلتو آورم توکمده...شب بخیر.
از اتاق بیرون رفت از جام بلندشدم از خوشحالی دورخودم چرخیدم .باصدای بلند.دادزدم
ـ منواین همه خوشبختی محاله...محاله...ای ول خدا مخلصتــــــــــم به این فکر نمی کردم شایدصدام بره بیرون ...وای چه اتاقی صورت سیاه از ریمل وآرایشمو شستم.توروتاجمودرآوردم نوبت لباسم شد.دست بردم پشت گره بندشوبازکنم هرچه تقلاکردم بی فایده بود .خودکرده راتدبیرنیست.خودم به ساغر گفتم گره کوره بزنه...
وای خداچطوری بازش کنم.خدابکشتت ساغر...حالامن توعالم مستی یه چیزی گفتم توچرامنگوله کردی به خودت بستی...واااای کلافه شدم دودستی زدم توسرم وپاهامو کوبیدم زمین...فایده نداشت به ناچار از اتاق زدم بیرون پشت در اتاق آیدین ایستادم کمی این پاواونپا کردم نفسموفوت کردم بیرون درزدم خیلی زوددروبازکرد سرشوبه طرفین تکان داد.خیلیبی تفاوت بود.
romangram.com | @romangram_com