#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_79
ـ بایداستراحت کنی این آرایشم بشوری بهتر میشی..خوب بریم بخوابیم..
بدون اینکه دستمو ول کنه از پله ها بالارفت.وای خدا حالا چی میشه...پاهام تحمل وزنمونداشت دستام آشکاراتودستای بزرگش می لرزیدهیچ حرفی نمی زد.در اتاقی وباز کرد.
ـ بروتو
خداخداخدادارم از حال میرم...
ـ وارداتاقی بزرگ شدم پرده هاسفید با هاشیه طلایی سرویس چوب قهوه ای تیره یه میز تحریر که روش یه لپ تاپ بود ...روتختی کرم با گلهای درشت قرمز منوبردکنار تخت ونشوندروتخت.بریده بریده نفس می کشیدم روبروی من سرپاایستاد.قیافش ازهمیشه جدی تر شد .
ـ نترس کاریت ندارم ...ببین آیدا...خونه عموت گفتم هر کاری برات می کنم.تا هروقت دوست داری درس بخوان هرچیزی دوست داشتی کافی لب تر کنی مثل کوه پشتتم از امروز مسولیت تو به عهدی منه اصلادوست ندارم کسی روحرفم حرف بیاره بدعصبانی میشم.پس حواصتوخوب جمع کن...فقط...فقط ازمن توقع نداشته باش رابطه ای باهات داشته باشم...می فهمی چی میگم؟
ـ نه منظورتون چیه.؟
نشست کنارم
ـ منظورم اینه که...
کمی مکث کرد.ادامه داد.
ـ منظورم رابطه ی زناشوییه.
وای چشام گشاد شد..
romangram.com | @romangram_com