#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_27
بدون حرف رفتم آماده شم ..یه دستمو گذاشتم جلوی دهنم....حالا چی بپوش منکه مانتو درست حسابی ندارم...به ناچار لباسای مدرسه ام وپوشیدم تو آینه نگاهی به خودم انداختم ....چقدر ساده بودم ....تیپ ولباسهای من کجا تیپ آیدین کجا ...هنوز چشمام پف داشت از دیرو چیزی نخورده بودم لبام سفید شده بود کمی دلم ضعف می رفت....با صدای زنگ در هوری دلم ریخت.....زن عمو صدام زد ..
ـ آیدا زود باش آقا آیدین آمد دم در ه
هه آیدین ......آیدین و آیدا چقدر اسمامون بهم میاد ..با خودم گفتم آیدابرات چه فرقی می کنه کجا باشی توکه اینجام خوشبخت نیستی پس برو ......
زن عمو چادرشو سر کرد وقبل از من زد بیرون منم سربه زیر دنبالش پامو که تو حیاط گذاشتم از شدت سرما به خودم لرزیدم دی ماه بود هوا سرد چون لباس گرم نداشتم سردم شد حیاط کوچیک وطی کردم واز در زدم بیرون
وااااای......چه ماشینی ....عمو گفته بود هر دفعه با یه ماشین میاد شرکت ......ماشینت تو حلقم.......عاشق بنزم .....به خدا اونم از این جدیداش....به خودم آمدم دوباره ترس ...دلهوره....خجالت سراغم آمد ..از ماشین پیاده شد ..
ـ سلام سوارشید دیر میشه...
با نگاه کوتاهی سلام کردم ..زن عمو هم سلام احوال پرسی کردو گفت:
آره دیر میشه بریم دیگه ..
آیدین بااخم گفت:
ـ مگه قراره شمام بیاید؟
زن عموچادرشو جمع کرد وگفت:
ـ آره خوب
romangram.com | @romangram_com