#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_26

فقط فقط از من توقع زیادی نداشته باش که مثل یه شوهرواقعی باشم .......دیگه حرفی نیست فردا آماده باش میام دنبالت بریم برای آزمایش
از اتاق بیرون رفت ومنو بای دنیا سوال تنها گذاشت ..قبلا زن داشته ..چرا جداشده ؟اینکه من هرچی آرزوداشتم گفت:که انجام میده دیگه چه انتظاری باید داشته باشم.؟
چرا نزاشت منم حرفمو بزنم مگه من آدم نیستم ...نه پدری نه مادری ...اینم از شوهر کردنم...حالا خوبه گفت:می تونم درس بخونم..
اونشبم تا صبح نخوابیدم ..به یه ازدواج اجباری به بی کسی به مردی که نمی دونم چرا اندازه ی زن عموازش می ترسیدم وای اگه دست بزن داشته باشه چی؟خدایا تو پناه بی کسیهام هستی کمکم کن...
صبح با چشمای پف کرد آماده شدن ساغرو تماشا کردم برای یه لحظه حسرتشو خوردم ساغر متوجه نگاه غمگینم شد.از شدت بغض لبام تکان می خورد خیلی سعی کردم که اشک نریزم .جلوآمد دستامو گرفت وبا ناراحتی گفت :
ـ آیدا من نمی خواستم این جوری بشه.. چه می دونستم میاد سراغ تو ولی پسر بدی نیست همه چی داره به این فکر کن که می تونه خوشبختت کنه. من اگه عاشق محمد نبودم هیچ وقت ردش نمی کردم
بابغض تلخ لبخندی زدم ...
ـ اینارو برای دلداری من میگی می دونم... ولی تو نگران من نباش قسمت منم این بود ه..
نمی خواستم احساس عذاب وجدان داشته باشه بالبخندی که به زور رو لبم نشست بغلش کردم وگفتم:
ـ از دست تو ناراحت نیستم پس با خیال راحت به عشقت فکر کن ..
همو محکم بغل کردیم وبعد از اتاق بیرون رفتیم...زن عمو با اخم گفت :
ـ تو صبحانه نخور باید آزمایش بدی برو زود آماده شو...

romangram.com | @romangram_com